تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
09:13 ق.ظ
101
حامله شدن یک دانشجو با صیغه موقت و مرگ همسرش


 خانمی بنام تابنده این حکایت زیبا را برایمان فرستاده از ایشان متشکریم.
تابنده
۱۳۹۴-۰۴-۲۳ در ۰۱:۴۹ - پاسخ

سلام و تشکر بی نهایت ازشما خادمین بزرگوار امام صادق(ع) با انتشار خاطرات
توسل به حضرت زهرا محبوب ترین خاطرات روز توسل به
حضرت زهرا در فضای مجازی به ثبت رساندید.
وقتی از روستا به شهر برای تحصیل آمدم و در دانشگاه درس میخواندم چادری و محجبه بودم
 از بس که همکلاسیهایم مرا مسخره میکردم با یکی از پسرها بنام حسین که با ایمان بود
دوست شدیم به من وعده ازدواج داد. چون پدرم مرده بود با او صیغه محرمیت را خواندیم.
بعضی اوقات به بهانه پایان نامه دنبالم می آمد و بیشتر ایام را در خوشی سپری میکردیم.
.من یک برادر که سه سال از من بزرگتر بود داشتم چون حسین وضع مالیش خوب بود یک
خانه ۶۰ متری تنها کرایه کرده بودیم . مدتی گذشت بار دار شدم به حسین موضوع را گفتم .
حسین گفت چیزی به کسی نگو به مادرت زنگ بزن بگو من برای گذران طرحی از طریق
دانشگاه چون درسم خوب بود انتخاب شدم ویکسالی به خارج میروم. مادرم زیاد متوجه
 منظور نشد فقط گفت مواظب خودت باش. به خاطر پیدا شدن علائم بارداری مجبور شدم
 یک سال مرخصی بگیرم..حسین همه چیز برایم فراهم میکرد من در خانه خودم با شبکه
آی فیلم و شبکه قرآن مشغول میکردم غیر از من و حسین هیچ کس از صیغه بودن خبر نداشت.
ماه نهم را سپری میکردم دو هفته مانده به تولد فرزند
حسین به خانه شان میرود تا شناسنامه اش
را بیاورد برویم محضر عقد کنیم برای اینکه زایشگاه شناسنامه پدر و مادر را میخواهد در راه
برگشتن حسین تصادف میکند و ضربه مغزی میشود و در جا می میرد….گرچه ما
 محرم بودیم در هیچ محضر رسمی صیغه را ثبت نکرده بودیم.. دنیا روسرم خراب شد
 یک زن تنها حامله و پا به ماه آن هم نه گواه و شاهدی بر عقد و سندی که از من حمایت کند.
من تنها شاهد بر بی گناهیم خدا بود. .هیچ کاری از دستم بر نمی آمد جز کمک خواستن
 از خداوند و توسل جستن به حضرت زهرا (س). آن روز نماز استغاثه به حضرت زهرا
را میخواندم و خواستم که بی بی مرا کمک نماید. . یک روز به نوبت زایمانم بود
از بسکه گریه کردم و به خدا گفتم خدایا خودت صیغه را حلال کردی من به خاطر ترک
گناه و به امید ثواب تن به این کار دادم از همه کس بریدم و تنها حامی ام را گرفتی
تنها فقط تو را دارم غیر از تو کسی را ندام تو به من آرامش بده و ذلیلم نکن تا عمر
 دارم هر روز ۱۰۰ صلوات برای حضرت زهرا هدیه میکنم. در این هنگام دیدم
مادر و دختری با لباس مشکی آمدند و مرا در آغوش گرفتند و گریه میکردند
 قربون عروس گلم و …. خواهرش گریه کرد گفت دیر شب خواب برادرم را دیدم
گفت خواهر زن و بچه ام را تنها نگذار او غریب و بیکس از او مراغبت کن. .گفتم
 حسین مگر داماد شدی گفت بله من یک بچه دختر دارم که دو روز دیگر متولد
میشود اسمش را فاطمه بگذار. .شما را معرفی کرد گفتم کجا می نشینی
 این آدرس به من داد و گفت ما دو تایی صیغه یکساله خواندیم و هیچ کس
خبر ندارد تو اگر مرا دوست داری از او پرستاری کن و تحویلش بگیر و مادر را
راضی کن با مادر بروید و او را به خانه بیاورید وقتی داخل اتاق قاب عکس من
و برادرش را دید و لباسها و دیگر مدارک را دید ..برایشان حقیقت معلوم گردید
و خواهرش پرستارم شد گفت بعد از تولد فرزند بچه را به خانه پدر می آوریم.
. ان شب دردم را یاد کردم خواهرشوهرم با ماشین مرا به زایشگاه آورد و بچه
را بدنیا آورد بعد از مرخصی به اتفاق او به خانه پدر شوهرم رفتم . پدر شوهرم
 یک گوسفند جلوی ما ذبح کرد و مرا بوسید و گفت تو مثل دختر مایی . اینقدر
این خانواده مرا تحویل میگرفتند بچه را نوازش میکردند بعد از تمام شدن عده پدر
شوهرم به اتاقم آمد و گفت دخترم اگر بخواهید همیشه اینجا باشید و بچه را
بزرگ کنی من تمام مخارج تو را میدهم و ارثی که به حسین می بایستی بدهم
 به فرزندش میدهم اگر بخواهی بچه را ببری و در خانه پدرتان راحتر هستی باز
من خرجی و سهم حسین را هرجور را تو راحت باشید من حاضرم. واز همه
مهمتر من دیرشب با فرند کوچکم علی صحبت کردم و او قبول کرده اگر تو قبول کنی
 تو را به عقد پسرم علی در بیاورم. گفتم اجازه من دست شماست
 شما پدر مایی من پدری ندارم . عاقد را به خانه آورد و عقد دائم بست .
بعد از یک هفته یک خانه با جهیزیه کامل برایمان خرید و رسما با علی
ازدواج کردیم و از ازدواج با علی خدا پسری داد که پدر اسمش را حسین گذاشت .
پدر شوهرم کارخانه دار میباشد ایشان دو پسر و یک دختر که در حوزه درس میخواند دارد.
به اتفاق خانواده زنگ زدیم و به خانه مادرم در شهرستان رفتیم .وقتی مادرم
لباس و شوهرم و ماشین شوهرم را دید تعجب کرد و تحویل گرفت.. وقتی
 برادر و مارم به همراه ما به منزلمان آمدند این خانواده را دید. برادرم گفت
خواهر تو نمیتوانی خواهرشوهرت را برایم خواستگاری کنید من گفتم شاید
قبول نکنند با شوهرم صحبت کردم گفت برادرت آدم مومن و متدین است
 و سواد و مدرک هم دارد چیزی که ندارد خدا میدهد با خانواه اش صحبت کرد
 و موافقت کردند پدر شوهرم گفت هرچه دارم بین دختر و پسر به یک اندازه
تقسیم میکنم الان شوهرم مدیر و برادرم حسابدار کارخانه است خانه ای
نزدیک خانه با فروش خانه پدر خریدم که برادرم زندگی میکند و مادرم با ما
زندگی میکند و با بچه های من خودش را سر گرم میکند..خوانندگان
محترم پایگاه اینترتی کاروان صادقیه بدانید توکل به خدا و توسل به
 حضرت زهرا یک زن بی پناه را چه طور عزیز کرده است ما در دروان
 دانشجویی به خاطر گناه نکردن با حسین محرم شدیم و بعد از
حاملگی به خاطر توکل به خدا بچه را سقط نکردیم چون همیشه
 خدا را ناظر میدیدیم. و بعد از مرگ حسین از خدا نا امید نشدم که
خودکشی بکنم باز هم از خدا کمک گرفتم.
.محبت به حضرت زهرا تنها رمز موفقیتم بود