12:53 ب.ظ
102
خانواده ای که چادر عروسشان را به آتش کشیدند و به درک واصل شدند.


خواهری بنام نجیبه این خاطره را برایم نقل کرده از ایشان تشکر میکنم.

نجیبه
۱۳۹۴-۰۴-۲۳ در ۱۵:۳۴ - پاسخ

سلام بر همسنگران مکتب جعفری شما محبین امام صادق (ع) 

که کرامات حضرت زهرا را منتشر مینمایید.


خدا می دان کمتر کسی مثل من در این زمانه فشار را تحمل کرده باشد.

 من دختری بودم از کوچکی مادرم که مربی قرآن بود

 حفظ قرآن یادم می داد حافظ نصف قرآن شدم.پدرو مادرم را در زلزله رودبار از

 دست دادم آن شب زلزله من به همراه مادربزرگم مشهد رفته بودم.

 بعد از مرگ والدینم با مادر بزرگ مادریم زندگی میکردم وقتی به سن بلوغ رسیدم عمه ام

 از من خواستگاری کرد مادر بزرگم مخالف بود هرچه مرا نصیحت کرد و گفت این عمه

 اخلاقش مثل پدرت نیسته با مادر خدا بیامرزت مشکل داشته به تو رحم نمیکند .

عمه به مدرسه میآمد و مرا مورد لطف قرار میداد و به مدیر دبیرستان گفت 

مرا راضی کند من نمی خواهم یادگار برادر زیر دست کسی بیافتد اینقدر آمد

من خجالت کشیدم رو حرف معلمینم حرفی بزنم حتی معلمین آمدند و 

مادر بزرگم را راضی کردند تا این وصلت سر گرفت. عمه ام سه پسر داشت

و یک دختر غیر از پسر کوچکی بچه هایش پایبند به رعایت شئونات اسلامی نبودند

.مرا از مادر بزرگم جدا کردند و به خانه شان بردند حتی شوهرم یکبار مادر بزرگم 

را تا حد مرگ کتک زد به بهانه ای که چرا مخالف وصلت ما بوده است. 

مرا از کلاسهای بسیج منع کرده اینقدر از دستش کتک خوردم. 

به من میگفتند حق نداری چادر سرت کنی تمام چادرهایم را آتش زدند

به خداقسم خواهر شوهرو عمه ام اینقدر گور مادرم را میگفتند جرات نفس کشیدن 

نداشتم والله چادری که نماز بخوانم نداشتم. فقط پسر آخری خوب بود

 مرا اذیت نمیکرد یکبار در نزدشان نشسته بودیم برادر شوهرساسان که لات بود

 به من گفت من از اسلامی که زن را در گرما دستور به حجاب میدهد بدم می آید

 در جمع آمد و چادر را از سرم برداشت شوهرم هیچ چیز نگفت .

خانواده عمه ام عقلشان را به ماهواره سپرده بودند پسر آخری که اسمش سامان بود

 این هم به خاطری که با دوستانش در هیئت میرفت هوایم را داشته مرا اذیت نمیکرد. 

من مثل یک اسیر زندانی بودم. نمیگذاشتند روزه بگیرم حتی چند بار از دست ساسان

کتک خوردم ایشان تقاضای حرام از من میخواست و مادرش حمایت میکرد

 مجبور شدم خودم را به دیوانگی و مریضی بزنم یکروز سامان که مهربان بود

 دیدم از درد کلیه مثل مار گزیده از شدت درد به خود میپیچید به کنارش رفتم

و گفتم اگر من با خواندن آیات قرآن درد تو را آرام کنم تو از حجابم حمایت میکنی

 و چادری می آورید و حاضر هستی که از من دفاع کنید .من آیات اسم اعظم را خواندم

 و در آب فوت کردم و خدا را به مادرمان حضرت زهرا سوگند دادم که ایشان آرام کند 

به برکت اسم اعظم درد از وجودش رفت. ایشان تنها حامی من بود ..گفت هر خواسته ای 

که دارید بگو من اجرا کنم گفتم برایم چادر بگیرید واز من دفاع کنید و ماهواره را جمع کنید.

 قبول کرد یادم است یک روز که برادرانش نبودند اینقدر خواهر و مادرش را زد

 و گفت اگر یکبار ببینم که مرا اذیت کنند و گور مادرش را بگویید بدتر از این 

شکنجه بر سرتان می آورم. آن دو از ترس سامان قبول کردند کار خدا سامان

با اینکه پسر کوچکی بود تا ۵نفر را حریف بود .ایشان بساط مشروب را از منزل جمع کرد.

 حتی یکروز با برادرش ساسان به خاطر شکستن شیشه مشروب درگیر شد 

او را تا توان داشت زد . به خدا هر دودستش را شکست. به شوهرم گفت 

این زن ناموس تو است اگر میتوانی از ایشان حمایت و خوشبخت کنید 

با او زندگی کن وگرنه باید طلاقش بدهی شوهرم گفت به تو چه زنم است

 اختیارش را دارم در جوابش گفت این زن کنیز زهراست من نمیگذارم 

او را اذیت کنید آنچنان سیلی بر گوش برادر بزرگش زد که ایشان راهی 

تیمارستان شد و خودش کمک کرد از طریق قانون پزشکی به خاطر جنون

 همسرم طلاق مرا گرفت و مهریه من با تمام و کمال پرداخت کرد. به من 

گفت تو مثل خواهر من هستی هرکس که کوچکترین آزاری تو را رساند

 اگر به من نگویید مدیون هستید دوباره منزل مادربزرگم آمدم. شوهرم در 

تیمارستان مرد و برادرشوهرم ساسان ترزیقی شد و با خفت و خواری مرد 

خواهرشوهرم با یکی از قاچاقچیان ازدواج کرد بر اثر ناسازگاری خودکشی کرد.

و عمه ام بعد از دو سال براثر سکته از دنیا رفت و سامان خانه و مغازه هایشان

 را فروخته و به مشهد رفته و دو آپارتمان خریده و یک مجمع سینه زنی 

راه انداخته با هیئت خودش را سرگرم کرده و زنش مداح و مربی قرآن است 

خدا را شکر زندگی خوبی دارد.بعد از مدتی مادر بزرگم را از دست دادم و تنها شدم .

 به سامان موضوع را گفتم ایشان در مشهد خانه ای خرید و یکی از بچه هیئتی

 خوب بود که لوازم تحریر دارد به خواستگاریم آورد و با ایشان ازدواج کردم

 و زندگی خوبی را در زیر سایه امام رضا شروع کردم. .من نجات از این مشکلات

 را از توکل به خدا و توسل به حضرت زهرا میدانم همینکه برادر شوهرم 

سامان با توسل دردش آرام شد از من حمایت کرد و آنهایی که به 

هر نحوی ظلم کردند و چادر یادگار حضرت زهرا را آتش زدند مکافاتشان را کشیدند 

. و من در مشهد مقدس با زیارت امام رضا(ع) وجلسات مذهبی و قرآنی شیرینی 

زندگی و طعم خوشبختی را به برکت حضرت زهرا (س) می چشم.