02:34 ب.ظ
105
دختر ی مثل یک دسته گل دارم به اسم فاطمه الزهرا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
حامد
۱۳۹۴-۰۴-۲۴ در ۱۹:۲۳ - پاسخ

سلام و خداقوت هم استانیهای محترم و 

محبان امام صادق(ع) تشکر از انتشار این حکایات


من پسری بودم که با جرات قسم میخورم که زکات عمرم را در هیئات مذهبی 

گذراندم.از آنجایی که در شهر کرمان زندگیم میکردم بیشترین محبتی در قلبم

 بود محبت حضرت زهرا بود . مادو برادر و دو خواهر داشتیم من بزرگتر بودم

پدرم فلج بود مادر با خیاطی مخارج خانه را تامین میکرد. من همیشه از

 مادرم زهرا میخواستم که زندگی خوبی را برایم مقدر کند و زمینه ازدواج

 آسان و راحتی را برایم فراهم کند تا گناه نکنم. من در شهریور چون بیکار

 بودم برای کار جهت انگور چینی به یکی از شهرهای استان فارس رفتم .ی

ک روز سرگذر بودم خانمی با ماشین پزو پرشیان کنارم توقف کرد گفت 

چند روز برای من کار نمکنید گفتم باشد سوار ماشینش شدم .

مرا به خانه اش برد از زندگیم پرسید من هم خالصانه برایش تعریف کردم..

 ایشان به من گفت بیا به منزل برویم صبحانه بخوریم بعدا به مزرعه برویم

 به منزلش آمدم دیدم ساختمان خوبی داشت.. در حیات خانه اش یک

آلاچیق داشت به من گفت شماهمینجا بنشین تا من برگردم .

دیدم یک سینه آورد که در آن یک کتاب قرآن و یک کتاب رساله

 آیت الله فاضل و شناسنامه خودش کنار من نشست. و گفت به این 

قرآن یکسال پیش از شوهرم که معتاد و فاسد بود طلاق گرفته ام

 واز زمانی که دست چپ و راستم را شناخته ام با هیچ مرد نامحرمی

 ارتباط نداشته ام .من تنها دختر خانواده هستم و کنار مادرم زندگی میکنم 

و این خانه بیش از یکسال دربش را قفل کرده ام.. من دنبال همسر

 خوبی میگشتم که شما را در عالم خواب دیدم و به من معرفی شدید .

اگر حاضر باشی با من زندگی کنی من عمر و زندگیم را به پای شما 

جوان فاطمی میریزم .من سکوت کردم گفت اگر قبول میکنید تا مراسم 

رسمی عقد صیغه محرمیت را بخوانم رساله را باز کرد خودش صیغه 

را خواند و من قبلت گفتم. مرا داخل خانه اش آورد با کمک هم به خانه اش

 را تمیز کردیم …چند روزی باهم بودیم و از راه حلال با هم معاشرت داشتیم .

 در این مدت تدارکات زندگی خوبی را با مشورت هم فراهم نمودیم. قرار شد

 که ایشان خرج خانواده پدرم را بدهد در این مدت این منزل دوطبقه ۳۰۰

متری را فروخت و با هم به قم آمدیم یک آپارتمان نو ساز ۶واحدی خریدیم 

یک پژو پارس هم برای من خرید این آپارتمان سه طبقه بود در هر طبقه

دو واحد بود طبقه اول را برای پدرم و واحد دیگر را برای خودمان و ۴ واحد 

بالا را برای کرایه دادن خریدیم و در واحد خود و پدر تمام وسایلش را خریدم

و آماده کردیم بعد از ۱۵ روز منزل آماده شد. . به منزل مادرش رفتیم .

 به مادرش گفت آقا حامد جوان مذهبی است و در قم زندگی میکند 

کارشان تبلیغات و هیئت هست از من خواستگاری کرده این مدتی من 

در قم بودیم در منزل ایشان بودم من هم میخواهم خانه ام را بفروشم

 با کمک ایشان یک آپارتمان ۶ واحدی بخریم. مادرش زن فهمیده ای بود

 وقتی وقار و متانت مرا دید گفت دخترم هر تصممیمی که گرفتی من

 راضیم در ضمن اگر قم رفتی من با شما زندگی میکنم گفتم باشه 

یک واحدش را به شما میدهم. چند روزی باهم بودیم که به اتفاق 

خانمم به شهرمان آمدیم برای تمام اعضای خانه کادو خریدیم آمدیم 

خانواده ما را تحویل گرفتند با پدر و مادرم به قم آمدیم بعد از زیارت به

 آپارتمان آمدیم وقتی مادرم این امکانات را دید اشک شوق از چشمانش

 جاری شد.و بر حضرت زهرا سلام و صلوات فرستاد برای ما دو جشن

 گرفتند هم در شهر خوم و هم شهر خانم و زندگی خوبی را شروع

 کردیم در شهر قم با پدر و مادرم و مادر خانمم با هم زندگی خوبی

 را داریم برادر و خواهرانم به حوزه میرو ند مادر و خانم و مادر خانمم

 با جلسات حرم و جمکران و مجالس ختم هفتگی خودشان را 

سرگرم کرده ایم و پدرم خودش هر روزبه جمکران با خط واحد میرود 

و با خودش عالمی دارد در ضمن دختر ی مثل یک دسته گل دارم

 به اسم فاطمه الزهرا .به نظر من حضرت بی بی دست

من و خانواده ام گرفت این بود نتیجه محبت فاطمی.

 من هم با بچه های محل یک مجمع فاطمی راه 

انداختیم تمام مخارجش بر عهده من است.