تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
04:58 ق.ظ
109
فرار دختر جوان از دست والدین بی بندو بار
  1. گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
  2. کبری
    1. ۱۳۹۴-۰۴-۲۵ در ۰۶:۴۳ - پاسخ
    2. سلام بر تمامی محبان امام صادق (ع) که برای احیا و معنای توسل
  3. قدم برمیدارند مخصوصاً شما هم استانیهای بزرگوار.

  4. پدر و مادرم معتاد بودند و تنها فرزندشان من بودم ما همسایه ای داشتیم 

  5. روحانی که خانمش به ما درس قرآن و اخلاق میداد. او هم یک دختر داشت

  6. که با من هم سن و سال بود من با او مانوس بود و به خانواده روحانی

  7.  علاقه پیدا کردم و همیشه به حال این خانواده غبطه میخوردم. حدود ۱۰ سال

  8.  بود من با وجیهه دختر روحانی دوست شده بودیم .روحانی و خانواده اش از شهر ما

  9.  به سوی قم هجرت کردند ولی من با این دختر مثل دو خواهر بودیم واز ۹

  10. سالگی که نماز میخواندم هر سه وعده بعد از نماز ۱۰۰ صلوات برای حضزت زهرا

  11. هدیه میکرد حداقل روزی ۳۰۰ صلوات هدیه میکردم وقتی که وجیهه به قم رفت

  12.  خیلی دل تنگش شدم .از حضرت زهرا خواستم من رامثل وجیه زندگیم

  13. در کنار حضرت معصومه قرار دهد. .چون من در اتاقم همیشه تنها بودم 

  14. خانه ما خانه تیمی بود جوانان و کسانی که معتاد بودن و از ترس همسر

  15.  و بزرگترشان میترسیدند به خانه ما می آمدند و تریاک میکشیدند. 

  16. مادرم بساط را برایشان فراهم میکرد هم مواد برا یشان میفروخت 

  17. و هم سوخته های تریاک را جمع میکردن د و خودشان از تریاک آنان مصرف

  18.  میکردند خدا را قسم میدهم به حق زهرا که همه جوانان را هدایت کند

  19.  وقتی میدم که شخص طلای زنش یا گواشواره دختر دو سه ساله اش 

  20. را میداد و تریاک میگرفت دلم آتش میگرفت.من نمی توانستم این زندگی

  21.  را تحمل کنم تا اینکه یکی از قاچاقچیان بنام داوود از زاهدان مواد می آورد

  22.  به پدرم گفت دختر را به ده کیلو تریاک میدهی من زندگی خوبی برایش

  23.  فراهم میکنم و بدهیهای قبلییت را می بخشم پدرم گفت شاید قبول نکند

  24.  مادرم گفت بیخود کرده ما نان مفت نداریم بهش بدهیم بخورد داوود به مادرم

  25.  گفته بود تو اگر شوهرت مرد مثل مادر من هستی بیا خانه دخترت من مواد

  26.  تورا تامین میکنم .به پدرم گفت من این مرتبه به زاهدان رفتم خانه و وسایل

  27. را آماده میکنم هفته بعد می آیم دخترت را میبرم پدر و مادرم قبول کردند و

  28.  داوود حدود ۳میلیون تومن به مادرم داد گفت طلا ورخت و لباس خوبی برایش بگیر .

  29.  روز بعد مادر از داوود تعریف کرد و پول داوود را به من داد که برای تو خرید کنم..

  30. برای من خیلی سخت بود ولی از ترس چیزی نگفتم به حضرت زهرا گفتم

  31.  بی بی من بعد از این کنیزی تو میخواهی من زن سنی بشوم و گریه کردم

  32.  رفتم مخابرات با وجیه تماس گرفتم به من گفت فرار کن و بیا قم با من زندگی

  33. کن اتفاقا من تنها شدم و گریه کرد و گفت مادرم بر اثر سرطان سینه از دست 

  34. دادم تو بیا تا هر وقت دلت میخواه با من باش. آدرس را به من داد و گفت

  35.  برو ترمینال و بلیت تهران بگیر و قم میدان ۷۲تن پیاده شو در مقبره میرازی قمی

  36.  مزار شیخان تو را ملاقات میکنم هر وقت رسیدی زنگ بزن و آنجا برو.

  37.  . من گواشواره هایم را فروختم و پول پس اندازم که بیست هزار تومن بود 

  38. و مدارک و لباسهایم را بر داشتم و بدون اینکه کسی بفهمد از خانه فرار کردم

  39.  و با تاکسی به دفتر تعاونی رفتم و از آنجا به قم و… صبح روز بعداز دکه های تلفن

  40.  کارتی به وجیهه زنگ زدم و گفتم منرسیدم بعد از زیارت میروم مزار شیخان

  41.  شما هم بیا من در آنجا می نشینم بعد از زیارت و پرسیدن آدرس به مزار

  42. شیخان رفتم و ساعتی منتظر بودم تا وجیه آمد.با او به مزلشان رفتیم

  43.  ایشان گفت تا هر وقت دلت میخواهد اینجا بمان وجیه به پدر و اقوامشان

  44.  گفت من فراق مادر را نمی توانستم تحمل کنم زنگ زدم دوستم مدتی 

  45. پیشم بماند آنها هم از من تشکر کردند دو ماهی بودم همیشه استرس 

  46. داشتم یکروز از شوخی به وجیه گفتم ای کاش خدا یک نفر از قم قسمت ما

  47. میکرد که دیگر مجبور نشوم به شهرمان برود و با پیرمرد پنجاه شصت ساله 

  48. سنی ازدواج کنم . وجیهه به من گفتی میخواهی زن بابام باشی رو شوخی

  49.  گفتم باشه. . وجیهه مرا به حرم آورد و گفت به فاطمه معصومه از من بدت 

  50. نیاید من شوخی کردم . من گفتم به فاطمه معصومه اگر پدرت مرا به قبول 

  51. کند تا عمر دارم کنیزت میشوم وجیهه گفت تو جوانی از پدرم بیست سال

  52.  بچه تری تو هم سن من هستی . گفتم وجیهه من پناهی ندارم کی 

  53. بهتر از پدر تو شما را به فاطمه معصومه این وصلت را جور کن به من

  54.  گفت اگر تو میخواهی من دست تو را می بوسم. و روز مادر برات هدیه 

  55. می آورم به من گفت به من بسپار . یک شب جمعه که عمه و خاله اش 

  56. در منزل بود به پدرش گفت با با من زنگ زدم که دوستم بیاید که مرا تصلی

  57.  بدهد الان میخواهد برود من از ایشان خواهش میکنم با پدرم ازدواج کند

  58.  و مرا تنها نگذارد و حق ندارد به شهرشان برگردد..پدر و عمه و خاله 

  59. یکی خوردند گفتند بابات جای پدرش حساب میشه پدرت باید کسی

  60.  شرایط خودش را داشته بگیره به من گفت ای دوست من میخواهم

  61.  تو زن با بام باشی و نه نگویی و همین الان بابایم صیغه عقد را جاری کند

  62.  هر دو را به فاطمه معصومه قسم دادم که رو حرفم حرف نزند..من که از 

  63. خدا هم میخواستم گفت وجیهه اگر جان مرا بخواهد برایش میدهم و چه 

  64. کسی جرات دارد به وجیهه نه بگوید. همان شب صیغه عقد ما جاری شد 

  65. و فردا در محضر رسمی ثبت دادیم. با ایشان ازدواج کردم و زندگی خوبی

  66.  را دارم و الان دو فرزند یک دختر و یک پسر دارم و وجیهه هم زن 

  67. یکی از روحانیون که استاد حوزه است شده. و تا بحال به شهرمان نرفتم

  68.  و در جوابشان میگویم وجیهه قسمم داده که به شهرمان نروم 

  69. من تا زنده ام روی حرفم می مانم. من اطلاعی از خانواده ندارم.