تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
08:32 ب.ظ
111
قتل برادر به خاطر ارتباط خواهر با دوستانش

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

الهه
۱۳۹۴-۰۴-۲۵ در ۱۹:۳۴ - پاسخ

سلام بر شما احیاگران اندیشه های فاطمی شما محبین امام صادق (ع)
مدتی بود که نگران بودم الحمدا… این نگرانی با توسل به حضرت زهرا برطرف شد

.من دانشجو بودم از آن دانشجوهای با حجاب و ولایی. یکروز به انفاق یکی از

 دوستانم در پارک ساعی رفتم. یکی از دانشجوهایی که بی حجاب بود و

 چند مرتبه من در دانشگاه به ایشان راجع به پوشش سفارش داده بود با سه 

تا دوست پسر با وضع رقت باری همراه بودند. وقتی چشمش به من افتاد خجالت

 کشید من روی صندلی نشسته بودم که رفیقم رفت مشغول مطالعه بودم .دیدم این 

دختر بی حجاب و سه تا دوست پسرش کنار من آمد .دوتا از پسرها دو طرف من 

نشستند و روسری را از سرم برداشتند و یکی از آنها دست لای گردنم انداختند .

دختره چند تا عکس برداشتند و سریع رفتند. فردای ان روز آن دختر کنارم آمد 

و در گوشیش چند از عکس از من که با فتوشاب ویرایش داه بود که با

 پسرها بودم نشان داد و گفت اگر فردا همراه من نیایی من عکس ها

 را بین گروههایم میفرستم . هرچه التماس کردم قبول نکرد گفت فردا

 شب من منتظرتم. و رفت . خیلی ناراحت شدم دست نیاز به سوی خالق

 بی نیازدراز کردم و اورا به حضرت زهرا قسم دادم که ایشان را ذلیل نماید

 و مرا از این اتهام بی گناه نجات دهد. .کار خدا خودش به مکافات عمل رسید . 

روز بعد با من تماس گرفت و با گریه گفت کمکم کن بد بخت شدم گفتم موضوع 

چیه گفت من غلط کردم مرا از این گرفتاری و عذاب وجدان نجات بده . قراری با

 من گذاشت وقتی کنارم آمد با گریه خودش را در آغوشم انداخت و با گریه گفت

 برادر از دستم رفت .گفت مثل همیشه دیرروز که از دانشگاه رفتم با یک پسری آشنا

شدم به من گفت من ۴ تا دوست هستیم شبی خانه خالی دارم تا صبح پیش ما میآیید.

گفتم تا کرمت چقدر باشد گفت راضیت میکنم گفتم باشد. بااو رفتم دیدم در یک خانه

 مجردی یک جوان داشت تریاک میکشید رفتم سلام کردم و دست دادم گفتم فقط شما 

دوتایی هستید گفت نه دو تا دیگر هستند آنها شب میآیند گفتم بیشتر نباشند .

 به من گفت شبی باید عریان شوید من فقط با یک شرط در نزدشان خودم را با آرایش غلیظ 

حاضر کردم بعد از مدتی که با آنها بودم زنک آیفون به صدا آمد . گفتند دو تا رفیقم آمدند .

من در حالی که درآغوش یکی از آنان بودم دیدم که یک جوان و برادرم محمد آمدند 

برادرم جیغی کشید و با مشت در سرش زد .دیدم نقش زمین افتاد هرچه بچه ها او را صدا کردند

 جوابی نشنید.من هم جیغ کسیدم .گفتم برادرم از دستم رفت ..آن شب برادرم را کنا

 خانه مان پیاده کردند و خودشان رفتند و من درب زدم و گفتم بابا دادشم را کسی کشته است

 باعث قتل برادر شدم مرا کمک کن و از من حلالیت طلبید. گفتم آن سه نفر را میشناسی گفتند نه .

گفتم اگر به کسی چیزی بگویید آبرویت بیشتر میرود آن سه نفر از ترس قتل به کسی چیزی نمیگویند

 تو هم توبه کن و دیگر دنبال گناه نرو که خدا دستت را میگیرد واقعاً ایشان توبه کرد و بعد از دو سالی با 

یکی از استاتید دانشگاه ازدواج کرده و زندگی خوبی را دارد.و هرگز دنبال خلاف نرفت . 

و با حجاب به عزت رسید. محبت فاطمه دستم را گرفت و بی گناهیم را ثابت کرد.