تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
02:25 ب.ظ
112
مادرم را به عقد یکی از شاگردانم که دو سال از من کوچکتر بود در آوردم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ابوالفضل

۱۳۹۴-۰۴-۲۷ در ۱۷:۱۰ - پاسخ

سلام. بر شما محبین حضرت زهرا(س) که خاطرات توسل به بی بی را انتشار میدهید.
شانزده ساله بودم که پدرم را از دست دادم .. مادرم بچه بود عروس شده بود

 و از زیبایی خاصی برخوردار بود بعد از مرگم پدرم به عقد صاحبکارم هادی که 

تاجر خرید و فروش قالی بود در آوردم از آنجایی که صاحبکارم آدم متدین و سخاوت مندی

 بود ازدواج نکرده بود حود ۱۰ سال از مادرم کوچکتر بود ولی از نظر قیافه مادرم 

سنش خیلی کوچکتر از هادی به نظر میرسید . با هادی رفیق بودم خیلی کمک 

حالم بود هرچه میخواستم به من می داد فقط به فامیلش میگفت نگو که زنش مادرم

 است به فامیلهایش میگفت این دختر خاله بوده است . به من میگفت به مادرت

 بگو خاله گفتم باشه بگذار دلشان خوش باشد. . مادرم آن چنان دل هادی را برده

 و محبتش را در دل انداخته بود هادی مغازه وسرمایه و خانه و ماشین را بنام مادرم کرد.

 زندگی خوبی داشتند تا اینکه هادی ذر یک صحنه تصادف بر اثر ضربه مغزی جان خود

 را از دست میدهد. . مادرم خیلی نا راحت بود گفتم مادر تو غصه نخور خدا مالی به ما 

داده که محتاج کسی نباشیم بعد از تمام شدن عده ات من شوهر خوبی برایت پیدا میکنم

 من به خدا ایمان داشتم و مخالف دستورات اسلام نبودم و از آنجایی که پدرم آدم

 خدا ترسی بود من از بچگی توکل به خدا را یادم داد. و به حضرت زهرا اردات خاصی

 داشتم من تجارت را یاد گرفته بودم و از تعصبات بی اساس بیزار بودم خدا را گواه 

میگیرم بعد از مرگ هادی و تمام شدن عده مادر مادرم را به عقد یکی از

 شاگردانم که دو سال از من کوچکتر بود در آوردم .. او شاگرد سر زیر بود

 من هرچه میگفتم رو حرف من حرف نمی زد به شاگردم گفتم میخواهی با

 این زن ازدواج کنی وقتی مادرم را دید گفت هرچه بگویی من حرف گوشت میکنم

 این زن را برایم عقد کن گفتم از شما بزرگتر است گفت باشد گفتم به جای

 مادر تو حساب میشود گفت اگر جای مادر بزرگم باشد من قبول میکنم گفتم

 من به یک شرط او را برای تو خواستگاری میکنم که تا زنده باشی نماز شب

 بخوانی و من را یکی از چهل مومن نمازت نام ببری و برای عاقبت به خیریم

 دعا کنید. و هروز سوره یس را برای حضرت زهرا بخوانی و هدیه کنی گفت چشم.

 من یک خانه و ماشینی برایش خریدم و حقوق خوبی بهش میدادم همه را بنام 

مادر کردم .و بهش گفتم این مادر من است او قبول کرد..خدا را شکر دست به

 سینه مادرم بود مادر همیشه مرا دعا میکرد حتی مادر حامله شد یک دختری 

خدا بهش داد . وقتی عشق زندگی را در در بین این دو میدیدم لذت می بردم 

گفتم خدایا زن مومن و زیبا و بیوه نصیبم کن .تا من هم مثل اینها زندگی کنم

 در مغازه نشسته بودم دیدم زنی آمد و گفت من زن بیوه هستم و یک دختر فلج 

دارم به من کمکی نمی کنید گفتم دخترت چند سالش است گفت ۱۷ سال گفت 

من مستاجرم با رختشویی و کلفتی زندگیم را اداره میکنم گفتم خودت چند سال

 داری گفت ۴۲ سال گفتم چه کمکی از من بر مِ آید گفت یخچالم سوخته اگر

 بتوانی پول تعمیر یخچال بدهی من همیشه دعا گویتانم گفت در آمدتان چیست 

گفت مبلغی از بهزیستی برای دخترم و مبلغی ناچیزی از کمیته برای خودم .

 گفتم من یک زن نیازمند میخواهم باهاش ازدواج کنم به فاطمه زهرا من هنوز

 از زمان بلوغم تا حال با هیچ نامحرمی نگاه بد نکردم اگر تو قبول کنی وبه عقد

 دائم من در بیایی من یک خانه مهرت میکنم و دخترت را به خانه بخت میفرستم 

و به خاطر خدا اینکار را میکنم شرطش نماز شب و خواندن سوره یس برای حضرت

 زهرا .و اگر خودت قبول نمیکنی دخترت را به من بده و خودت کارهایش را بکن من 

جهزیه کامل میخرم و زندگی خوبی برایش فراهم میکنم در هر دو صورت شرطم

باید عملی شود گفت من قرآن بلد نیستم گفتم روزی ۱۰۰ صلوات برای حضرت

 زهرا هدیه کن گفت انتخاب با خودت وضو گرفتم قرآنی در مغازه بود آوردم 

و اسم دختر و مادر نوشتم در لابلای قرآن گذاشتم اسم مادر در آمد .

 خانه ای آماده کردم و وسایل را فراهم کردم و با آن زن ازدواج کردم به

 خدا بهترین زندگی که عشق با تمام معنا بود برایم فراهم شد بعداز دو

 سال مادرم بر اثر سکته مرد و این دختر را به عقد ناپدریم در اوردم و من

 از این زن یک پسری دارم . خدا را گواه میگریم اینقدر در زندگیم برکت 

فروان است که نمیشود حسابش کرد الان خانه هایان را معامله کردیم 

و ساختمان دو طبقه گرفتیم طبقه پایین ناپدریم با دختر خوانده من و فرزند

 دخترش که خواهر من باشد .و طبقه بالا من و همسرم و پسرم و با 

اینکه من بیست سال از همسرم کوچکترم اینقدر به او علاقه دارم که

 تحمل کوچکترین درد ایشان را نمی توانم تحمل کنم من چرک لباس 

شسته شده اش را به دختر جوان حلال عوض نمیکنم چون نقطه مشترک

 ما دو چیز است بندگی خدا و توکل به او و دیگر محبت فاطمه زهرا…

 به حضرت زهرا قسم این زن اگر بیمار و ناتوان شود و من تا آخر عمر 

باید او را تر وخشکش کنم تا زمانی زنده باشد او را به هیچ زنی عوض

 نمیکنم و نوکری کردن به او را بر همه چیز ترجیح میدهم. به خدا من

 پسرم را خودم پوشکش را عوض میکنم و حتی شبها گریه میکند 

شیرخشک درست میکنم و به او میدهم نمیگذارم همسرم 

بیدار شود. به نظر من اگر در زندگی بندگی خدا و محبت

 فاطمی در زندگی جاری باشد هیچ گاه این زندگی از هم 

نمی پاشد. بزرگترین سرمایه من محبت حضرت

 زهراست که او را به هیچ چیز عوض نمیکنم.