تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
12:46 ب.ظ
113
دختری که به خاطر حفظ حجاب مرگ والدینش را طلب میکند.

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

کنیز بی بی کبری
۱۳۹۴-۰۴-۲۷ در ۲۱:۳۰ - پاسخ

السلام علیک یا فاطمه بنت رسول الله
سلام بر شما همسنگران جنگ نرم و دوستداران صادق آل محمد(ص)
از حضرت زهر ا چه بگویم که زبانم در وصفش قاصر است همینکه بی بی

 دو عالم یادش آرامش خاطرم است خدا را شاکرم. پدرم مهندس الکترونیک

 بود و مادرم دبیر ریاضی است.من تنها فرزند خانه بودم خدمتگزاری گرفتند

 که از من مراغبت کند این خدمتگزار خانم سیده بنام بی بی کبری بود

 که سیده که یک دختر یتیم داشت. از تقوای این خانم هرچه بگویم کم 

است. این خانم مرا با محبت اهل بیت بزرگ کرد هرچیزی خوردنی خوبی 

که برایم درست میکرد و به من میداد میگفت این از برکت فاطمه زهراست

 اینقدر از بی بی قصه تعریف میکرد من عاشقش میشدم من به این خانواده

 وابسته بودم با اینکه والدینم نماز نمیخواند من از کلاس سوم ابتدایی تا حالا

 نمازم ترک نشده است.. ولی پدر و مادرم آدمهای قدر شناسی نبودند با اینکه

این خانم ازصبح تا شب در منزل ما جان میکند تازه باهاش دعوا هم میکردند.

 هروقتی که مهمانی یا عروسی می بایستی برویم من ناراحت میشدم من

چادری و مقنعه ای بودم در خانه پدرم یک ساختمان ۵۰متری کوچکی برای

 مستخدم بود که به بی بی کبری داده بودیم در آن زندگی میکرد. من برای

 فرار از عروسی و شب نشینی به بهانه درس نمی رفتم .من خیلی دلم 

میخواست کلاسهای قرآن بروم اما پدر و مادرم میگفتند به کلاس زبان بروم .

با اینکه به کلاس زبان می رفتم یک مربی خصوصی قرآن گرفته بودم که قرآن 

به من یاد بدهد. .اول اززندگی پدر ومادرم بگویم پدر ومادرم اهل نماز نبودند 

زیاد به حجاب اهمیت نمی دادندو مشروب میخوردند و عاشق ماهواره بودند

ولی هرچه من پول میخواستم بهم میدادند در عوضش از پولهایی که میگرفتم 

به مربی قرآن وبچه های فقیر هم کلاسیم کمک می کردم . من بی بی. 

کبری و فرزندش را از پدر ومادرم بیشتر دوست میداشتم…عمویی داشتیم در

 امریکا زندگی میکردند در ایام عید نوروز به ایران آمدند و از من قول خواستگاری

 به پسرشان گرفتند من مخالف بودم ولی آنها به زور مرا وادار میکردند که راضی

 شوم . یکروز از بی بی حضرت زهرا خواستم که مرا نجات دهد یا مرگ مرا برساند

 و یا مرگ والدینم چون من عاشق دانشگاه آمام صادق بودم . خوشبختانه در یک

 سفر پدر و مادرم در جاده چالوس در یک تصادف جان خود را از دست دادند. 

من آنروز خوشحال ترین روز زندگیم بود .چون در دانشگاه امام صادق قبول شدم 

درس میخواندم و بی بی کبری در منزل ما زندگی میکردند . ما از حقوق و مزایای 

بیمه پدر استفاده میکردم و زندگی خوبی داشتم تا اینکه با یکی از دانش آموختگان

 دانشگاه امام صادق ازدواج کردم و زندگی خوبتری را بر پایه تعالیم اسلام تشکیل 

دادم.و برادر شوهرم با دختر بی بی کبری ازدواج کرده و من بی بی کبری را مادر

 خود میدانم و به برکت محبت فاطمی یک فرزند پسر دارم و شوهرم استاد دانشگاه 

و خودم مربی قرآن هستم در اوج خوشبختی زندگی میکنیم من هرچه ارثی پدر

 داشتم با دختر بی بی کبری مساوی تقسیم کردم و گفتم بی بی کبری مادر هر

 دوتای ماست و اموال ما هم مال هر دو تای ماست.

و خودم را کنیز بی بی کبری میدانم . این زندگی آرام را از برکت حضرت زهرا میدانم.