06:02 ق.ظ
116
با پیرمری که ۴۵ سال از من بزرگتر بود ازدواج کردم

سهیلا
۱۳۹۴-۰۴-۲۹ در ۱۵:۱۰ - پاسخ

سلام بر شما کاربران محترم پایگاه اینترنتی کاروان صادقیه
من وقتی حوزه قبول شدم برای اینکه برادرم روستا زندگی میکرد....


خواهر بزرگواریبنام سهیلا این حکایت زیبا را فرستادند از ایشان متشکریم.

سهیلا
۱۳۹۴-۰۴-۲۹ در ۱۵:۱۰ - پاسخ

سلام بر شما کاربران محترم پایگاه اینترنتی کاروان صادقیه
من وقتی حوزه قبول شدم برای اینکه برادرم روستا زندگی میکرد در شهر

 به منزل یکی از دوستان دبیرستانی ام زندگی میکردم ایشان تنها فرزند خانواده بود

 و مادرش مرده بود با پدرش زندگی میکرد وضع مالی شان خوب بود شبها من با 

 در یک اتاق زندگی میکردم. برادرم در روستا زندگی میکرد. من دیدم پدر دوستم

 با تقوا و اهل نماز شب است و چهره نورانی دارد عاشقش شدم یکروز که دختر 

در منزل نبود رفتم در اتاقش در زدم و داخل رفتم گفتم حاج آقا شما چرا زن نمیگیرید. 

گفت من پایم لب گور است. گفتم شما وضع مالیتان خوب است و اسلام هم سفارش 

کرده گفت حقیقت دلم میخواهد کدام زن هست که قبول نماید گفتم من قبول میکنم 

و خودم دخترت را راضی میکنم با دخترش صحبت کردم گفتم من زن بابایم میشوم

 و تو هم زن برادر من گفت پدرم پایش لب گور است گفتم اگر پایش توی گور هم باشد 

من به خاطر خدا قبول میکنم..و برادرم از تو کوچکتر است هرجور تو خواستی با شما 

کنار می آید و به پدرش جریان را گفتم .پدرش قبول کرد برادرم را به شهر آوردم و

دوستم را به عقد برادرم در آمدند و من هم با پیرمری که ۴۵ سال از من بزرگتر بود

 ازدواج کردم .از آنجایی که پدرش دو باب مغازه و تعمیرگاه داشت و برادرم از مکانیکی

 سر درمی اورد با هم شریکی کار میکردند و پدرش گفت بعد از مرگم هرچه هست 

بین من و دخترش تقسیم کنید. من از شوهرم یک پسر آوردم و اسمش را محمد

 گذاشتم ولی دوستم که زن داداشم بود بچه دار نمیشد و مقصر دوستم بود وقتی

 پسرم یکساله و نیم شد شوهرم به رحمت خدا رفت من فرزندم را به دوستم داد

 که بزرگش کند و زندگیشان از هم نپاشد وخودم مدتی با آنها زندگی کردم تا اینکه 

یکی از شاگردان برادرم به خواستگاریم آمد و من به ایشان گفتم من بیوه هستم

 ایشان به من گفت به خانواده ام فعلاً چیزی نگو با ایشان ازدواج کردم و او ۵سال از

 من کوچکتر است. زندگی خوبی را داریم و خداوند دختری به من داد که اسمش را 

فاطمه گذاشتم . زندگی خوبی را داریم ما دو دوست از اولین لحظه آشنایی هر شب 

زیارت حضرت را تا حالا میخوانیم و هر دو از بی بی خواستیم تا زنده ایم با هم باشیم 

و بعد از ازدواج چون کنار هم هستیم یک شب آنها منزل ما می آیند و یک شب ما منزل 

آنها میرویم بعد از صرف شام زیارت حضرت زهرا را میخوانیم. به خدا قسم ما دو زوج 

هیچکدام از ما تا حالا کوچکترین اختلافی نداریم رمز موفقیت ما محبت فاطمی است. 

و من دین اسلام را بر امر خودم ترجیح دادم نگفتم پیرمرد است و برای اینکه زندگی 

دوست و برادرم از هم نپاشد جگر گوشه ام را به ایشان دادم. و خدا هم به ما عنایت

 کرد خدا را شاکریم. اگر انسان با صداقت و گذشت تصمیم بگیرد در زندگیش موفق است.