تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
09:27 ب.ظ
132
آخرین حلیم
برادر بزرگواری با نام مستعار خادم الزهرا این حکایت را نقل نموده اند از ایشان سپاسگذاریم.
خادم الزهرا
۱۳۹۴-۰۴-۰۴ در ۱۲:۲۲

سلام
حقیر در ۱۴ سالگی پدرم را از دست دادم مادر و دوخواهر بزرگتر از خودم 

در یکی از شهرهای جنوب استان کرمان به سختی زندگی میکردم و دو خواهر عقد کرده 

داشتم؛ نان شب نداشتیم تا چه برسد به جهیزیه تهیه کنیم مادرم سیده بود. 

در ایام پسته چینی مرا برای کارکردن به یکی از روستاهای کشکوئیه رفسنجان فرستاد. 

هفته ای یکبار زنگ میزدم و حال مادر را میپرسیدم در روز آخر از خانه آقای حسینی 

زنگ زدم مادرم گفت پسرم هنگام برگشتن برو خانه حاج شیخ محمدهاشمیان

امام جمعه رفسنجان و بگو من از طرف بی بی فاطمه آمده ام .دو روز بعد از تسویه 

حساب کردم   یادم هست  دستمزدم مبلغ۱۲۰۰۰۰تومن از اربابم گرفتم و به شهر 

رفسنجان رسیدم به درب خانه امام جمعه امدم دیدم درب خانه اش سایبان داشت 

اگر کسی به منزلش مراجعه میکرد  از سرما و گرما در امان بود .خیلی برایم جالب بود

که یک کوچه را سایبان زده بود. به نگهبان گفتم امام جمعه تشریف دارند

گفت بله گفتم بگو از طرف بی بی فاطمه آمده ام.گفت :بگو بیاید وقتی داخل 

شدم دیدم این عالم بزگوار جلوی پایم بلند شد و فرمود حسین آقا یک روز قبل

انتظارت را می کشیدم چرا دیر آمدی . گفتم کارم تمام نشد. از من پذیرای کردند.

با او به نماز جماعت در یک مسجد کنار بازار رفتم پس از نماز به منزلش رفتیم 

و نهارخوردم و گفت گواهینامه داری گفتم نه گفت ماشین بلد هستی گفتم بله. 

گفت خواهرانت عقد بسته اند گفتم بله  گفت: مبلغ ۱۰میلیون  برای جیهزیه خواهرانت 

هر خواهری ۵میلیون تومان و ۳میلیون هم به بی بی فاطمه بابت سهم سادات یکجا چک

داد و گفت: یک ماشین وانت مزدا از شرکت پسته گفته ام که بیاورند واین برای خودت باشه 

خودت با او کار کن فقط به مادرت بگو وقتی روز عاشورا حلیم درست میکند دعا کن 

در محرم بمیرم و آخرین غذایم غذای نذری امام حسین باشد .من به قولم عمل کردم

ببینم تو چکار میکنی بعد از دقایقی یک ماشین مزدا نخودی به همراه ۴قالی 

و ۲ یخچال و نصف گونی پسته بهم داد و به راننده گفت ایشان را به خانه شان برسان

و تحویل بی بی فاطمه دهید و بر گردید و اگر چیزی لازم داشت تهیه کن.. با خودم گفتم: 

شاید قوم خویش باشیم که اینقدر محبت میکند و یا مادر تلفنی درخواست  کمک کرده.

وقتی منزل آمدم.مادرم تعجب کرد.و بعد از تشکرو خداحافظی  راننده به مادر گفتم به

حاج آقا چه گفتی که اینقدر ما را تحویل گرفت..گفت من چیزی نگفتم من یک 

شب از جده ام زهرا کمک خواستم گفتم تو می دانی چقدر سختی میکشیم . 

در عالم خواب دیدم حضرت زهرا به خوابم آمدم و گفت نگران نباش فقط به پسرت

حسین بگو به خانه حاج شیخ محمد برود و بگوید از طرف بی بی فاطمه آمده ام.

و هر خواسته ای که او از تو خواست ما اجابت میکنیم.. چقدر خانواده ما خوشحال شدند.

با آن پول دو خواهرم به خانه شوهر رفتند من ماشین را فروختم یک وانت گرفتم 

و بقیه اش مغازه لبنیاتی زدم مادرم به سفر حج رفت و هرسال مادرم روز عاشورا 

یک دیگ حلیم نذر دارد هر ساله دعا میکرد آخرین غذای هاشمیان حلیم امام حسین 

بشود تا اینکه در یک عاشورا  مادر دعا نکرد گفتم مادر چرا امسال دعا نکردی گفت 

دیروز آخرین حلیمش را خورد. گفتم مادر مگر از دنیا رفته  است.گفت از دنیا نرفته 

و دیگر غذایی نمیخورد و من هم آخرین حلیم را پخته ام . حاج شیخ محمد یک هفته 

بعد رحلت کردند  و مادرم پانزده روز بعد. لحظه های شیرین نگاه . 

حاج شیخ محمد هیچ وقت از  خاطرم نمیرود . من با مادر و خواهرانم

در مجلس ختم ایشان در   زادگاهش شهر بهرمان شرکت کردیم و 

خواهرانم هر کدام یک ختم قران برای شادی روحشان نثار کردند. من تا زنده ام 

همیشه شبهای جمعه اولین فاتحه را نثار ایشان میکنم..

صد حیف که ایشان را دیر شناختم.برای شادی روحشان صلوات.