07:39 ب.ظ
135
نجات یک دختر از دست اراذل و اوباش
 خواهر بزرگواری بنام سحر این حکایت را ارسال نموده است از ایشان متشکریم
سحر
۱۳۹۴-۰۴-۱۶ در ۲۳:۰۱ - پاسخ

سلام. و عرض ادب
در یک شب قدر برای احیا میخواستم مسجد بروم خانه ما ته یک کوچه بن بست بود.


وقتی که برابر کوچه رسیدم یک ماشین جیپ چادری توقف کرد و مرا برد.


 هرچه صداکردم اعتنایی نکرد خدا را به حضرت زهرا قسم دادم که ماشین حرکت نکند .


ماشین وسط خیابان  نرسیده به چهارراه  خاموش شد و من به راحتی  توانستم


 تا از ماشین پیاده شوم . و  به ۱۱۰ زنگ زدم که این دو نفر مرا میخواستند ببرند


 ماشین خاموش شده اینها را بگیرید تا مزاحم کس دیگری نشود.وقتی مسجد رفتم 


از خدا خواستم فرجی شود و ما از این محل جابجا شویم . پدرم نظامی بود از طرف

 

اداره به قم منقل گردید. بعد یک ماه اسکان در قم یکی از طلاب جوان به خواستگاریم آمد


 و و با ایشان ازدواج کردم و الان در زیر سایه حضرت معصومه زندگی میکنم. 


اگر آن شب بی بی دستم را نگرفته بود معلوم نبود چه بر سر من می آمد. 


و با انتقال به قم باعث شد تا از خطر اراذل و اوباش در امان باشم.