تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
09:51 ب.ظ
143
فرار یک دختر یتیم از دست پدر معتاد
 خواهر بزرگواری بنام فهیمه این حکایت را برایمان ارسال کردند  از ایشان متشکریم.
فهیمه
۱۳۹۴-۰۴-۰۴ در ۲۳:۴۴ - پاسخ

سلام. و خدا قوت به شما دوستداران فاطمی

دختری بودم در خانواده ای زندگی میکردم که پدرم معتاد بود .مادر با تقوی و مومنی داشتم.

که شبها هر شب نماز شب ونماز حضرت فاطمه زهرا میخواند وبه من میگفت دخترم هر وقت 

مشکلی داشتید از حضرت زهرا طلب یاری نمایید .مادرم بر اثر حماقتهای پدرم از دنیا رفت . 

فقط سه تا سکه بهار آزادی داشت آنها به من داد و گفت هر وقت نیاز داشتی استفاده کن..

بعد از مرگ مادر پدرم مرا اذیت میکرد خانه ما شده بود خانه تیمی من می بایست چایی

درست کنم منقل را آماده کنم تا معتادها بیایند تریاک بکشند و از سوخته هایشان را پدرم

استفاده ببرد . یک روز دیدم یکی از جوانان به من چشمک زد و حرفی زد که دنیا میخواست 

بر سرم خراب شود رفتم به پدر گفتم گفت دخترم طوری نیست..خیلی از حرف پدر ناراحت شدم 

شب وسایلم را اماده کردم و فردا صبحش از تعاونی بلیت مشهد تلفنی گرفتم و یکی از

سکه ها را فروختم و خودم را به مریض زدم و به پدر بهانه دکتر رفتن از خانه خارج شدم 

کسی ندید که وسایلم را بردم تعاونی ساعت ۴عصر به طرف مشهد حرکت کردم. 

شب که برای شام پیاده شدم شام نخوردم نماز مغرب و عشا را خواندم نماز حضرت زهرا 

را خواندم و از او کمک گرفتم به بی بی گفتم نمیدانم کجا بروم وقتی ماشین حرکت کرد 

حدیث کسا را خواندم وگفتم بی بی من کسی را ندارم و غریبم به فرزند غریبت پناه میبرم

خودت کمکم کن .آن شب خوابم نبرد بین خواب و بیداری صدایی شنیدم به من گفت فاطمه برو 

مسافرخانه ارومیه آقای گل محمدی در خیایان امام رضا یک هفته بمان و روزها به حدیث کسا 

مشغول شو در کارت گشایشی پیدا میشود با هیچ کس درد دل نکن .فردا صبح رفتم 

خیابان امام رضا گشتم و مسافرخانه ارومیه پیدا کردم..حدیث کسا میخواندم و به حرم امام رضا 

می رفتم صبح روز هفتم مسئول مسافرخانه گفت  تا ظهر اتاق را خالی کن مسافر جدید میآید .

اتفاقا مسافرش خانمی از تهران بود که قبل از ظهر آمد به من گفت: به دخترم گفتم 

همراهم بیاید من نمی توانم زیارت بروم قبول نکرده گفت ما بچه کوچک داریم نمیتوانم 

تو برو خدا بزرگ است. ای کاش شما ده روز اینجا کنارم بودی و کمکم میکردی من مخارجت

را میدهم گفتم شما به جای مادر م هستی هرچه شما بگویید. اینقدر بهش محبت کردم 

تابه من عادت کرد.روز آخر گریه کردو گفت : ای کاش همراهم به تهران می آمدی 

و تنها نبودم من بیمارم و دختر زندگیه داره شایددو سه ماهی یکبار ببینمش اصفهان زندگی میکند

گفتم اگر تو راضی باشید من حرفی ندارم خلاصه مرا برد دیدم منزلی مثل کاخ اول وارد شدم

گفتم اجازه بده من حدیث کسا را بخوانم بعد هر کار تو داری من در خدمتم.  در حیات روی 

صندلی حدیث کسا را خواندم و از خدا کمک خواستم مرا به داخل خانه آورد با همسایه ها 

نشست برخواست داشت . هروز همراهش به جلسات دعا میرفتیم و مسجد نزدیک خانه اش 

بود طلبه جوانی از سادات برای طرح هجرت امام جماعت مسجد بود به فضل خدا از ما 

خواستگاری کردو آن خانم در منزل خودشان ۲ اتاق به ما داد و تمام جهیزیه مرا تهیه کرد

و ماشینی برای شوهرم خرید و بعد یک ماه خانه اش را فروخت دو خانه در یک محله در قم گرفت 

یکی را به ما داد و یکی را برای خودش فقط به من گفت دخترم نفهمد. وقتی دخترش آمد 

گفت حاج اقا خانه شان در این محل بود من بهش گفتم یک خانه نزدیک خانه خودش برایمان بخرد 

تا من هم تنها نباشم .دخترش گفت مادر هر جور راحت هستی .من تنهایش نمی گذاشتم 

یکشب ما میهمانش می شدیم یکشب آن مهمان ما تا اینکه دو سال پیش ایشان به رحمت 

خدا رفت.من گمشده ای داشتم.دخترشان آمدند نصف وسایل را به ما دادند و خانه فروختند

و ۱۰۰۰۰۰۰ به من داد گفت من نمیرسم تو شب جمعه ها مادرم را تنها نگذار ماهر وقت قم بیایم 

پیشت میآیم تو خواهر مایی اتفاقا شوهر خوبی دارد کارخانه داره ما تابستانها سالی یک ماه آنجا میرویم

و آنها هم اگر فرصت کردند به ما سر میزنند. سال گذشته با شوهرم به زادگاهم برای تبلیغ رفتیم 

دیدم پدرم تنها شده وهیچ کس دورش نیست.خودمان را به ناشناسی زدیم و به شوهرم گفتم

ترکش بده او را ترک داد و او را با خود به قم آوردیم و الان درمنزل ما زندگی میکند

و با پسرم سید مهدی سرگرم است. میخواهم به بازدید کنندگان این پایگاه اینترنتی بگویم 

که توسل دریای زلال معرفت است مخصوصا توسل به حضرت زهرا 

پس هروقت مشکلی داشتید از خدا کمک بگیرید.