تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
06:45 ب.ظ
145
خیانت کارگر افغانی به زن ارباب و نجات زن با توسل
تصاویر جالب،عکسهای جالب،عکس افغانستان،عکس افغانی،عکس جالب،عکس جدید

خواهر بزرگواری این حکایتی که شبیه معجزه است برایم فرستاده از ایشان متشکریم.

شایسته
۱۳۹۴-۰۴-۲۰ در ۱۴:۵۲ - پاسخ
سلام بر شما محبان حضرت زهرا (س) و خدام صادقیون
از آن موقعی که به داخل خانه بخت رفتم یادم نمی آید که روزی زیارت 
فاطمه زهرا را ترک کرده باشم. شوهرم با اینکه گرفتاریش زیاد و سرش 
شلوغ است امکان نداشت نمازش تاخیر بیافتد و یا زیارت بی بی ترک شود.
 ما در شهر زندگی میکردیم ضمن اینکه شوهرم سهامدار کارخانه است دامدار 
هم بود در یکی از دهات کوهستانی یک دامپروری داشتیم که در کنارش یک 
ساختمان کوچک بود که تابستانها به آن روستا که سردسیر است میرفتیم 
و در آن ساختمان زندگی میکردیم. شوهرم دو تا بچه افغانی که میگفتند پسر عمویند
 از بچگی به همراه گوسفندان آورده بود و مورد اطمینان بودند ضمن اینکه قبض موبایل آنان 
را پرداخت میکرد مخارج غذا و پوشاک آن را میداد و حقوق خوبی به ایشان میداد. 
اینها نوبتی میرفتند و میآمدند حدود پانرده سال ایشان را میشناختیم و اطمینان 
به ایشان داشتیم شاید وقتی که پاسگاه افغانیها را میگرفت خیلی غصه میخوردیم
 و تا صبح خواب نمی رفتیم. یکی از آنان در افغانستان یکی در ایران گاهی وقتها 
دو تا با هم بودند یکروز یکی از آنان بنام مالک که تنها در ایران بود آمد و گفت برادرم
 مریضه میخواهد عمل کند اگر بتوانی۱۵۰۰۰۰۰۰تومن پول جلو بدهی من کارمیکنم شوهرم 
از اعتمادی که بهش داشت آن مبلغ را چک حامل کشید.. عصرش شوهرم به شهر برای عیادت 
مادرش که مریض بود رفته بود خانه ما همیشه از داخل دربش را قفل میکردیم . مالک آمد درب را زد
 و گفت دلم درد میکند عرق نعنا نداری من یک لیوان عرق نعنا آوردم دیدم به زور وارد اتاقم شد
 گفتم یا فاطمه الزهرا به من گفت اگر چیزی بگویید با همین کارت میکشم تو را . 
گوشی را کشید و موبایلم را گرفت . و درب را از داخل قفل کرد. راه فراری نداشتم
 آمد در یخچال چند تا میوه خورد و گفت باید النگوهایت را بچینی و خودت را آرایش کنی
 و در اختیار من قرار دهید حالم از تو و شوهرت به هم میخورد از بسکه اسم فاطمه را مِی آوردید 
من به داخل سرویس بهداشتی رفتم به بهانه آرایش او هم مشغول خوردن از همانجا چشمانم 
را بستم و دعای الهی اعظم البلا را زیر لب خواندم و گفتم بی بی تا چشمانم را باز میکنم 
میخواهم تو منزل شهرمان باشم به خدا وقتی دعایم تمام شد چشمم را باز کردم 
دیدم در منزل شهر هستم بچه هایم تعجب کردند به شوهر زنگ زدم و قصه را گفتم .
شوهرم آمد خانه و باهم رفتیم بدون اینکه به کسی چیزی بگوییم درب ورودی را از بیرون 
قفل زدیم با شوهرم آهسته کنار دریچه آمدیم شوهرم برابر نیامد. من دست پشت شیشه 
زدم وقتی آمد پشت دریچه مرا بیرون ساختمان دید تعجب کرد گفت مگر از سرویس
 بهداشتی به بیرون راه دارد گفتم نه حتی دربش از داخل قفل است. 
همان بی بی که تو میگفتی حالم از اسمش به هم میخورد مرا از درب بسته 
به بیرون کشیده آن هم به خانه شهر. درب ورودی ساختمان را از بیرون قفل زدم
و شوهرم الان می آید چک ۱۵۰۰۰۰۰۰ را بده تا درب را باز کنم از ترس چک را از دریچه داد . 
شوهرم برابر آمد و گفت نمک نشناس تف توی صورتت این جواب محبتهایی که من به تو کردم 
شرمنده شد و گفت بیا من را بکش گفت من تو را نمی کشم چک یک میلیون دویست تومن 
بهش داد گفت من حسابت را میدهم و شکایتی ندارم برو یک سوال دارم راسش بگو کاری 
به کارت ندارم گفت. چه چیز باعث فکر خیانت کردن شد. گفت ما سنی ها دشمن قلبی 
شیعه هستیم از چند سال پیش میخواستم تو را بکشم و آرام بگیرم از ترس فقر و بیکاری 
شما را تحمل کردم ما دشمن علی هستیم . شوهرم گفت من تورا آزاد میکنم و 
اذیت نمیکنم فقط نفرینت میکنم که کور و فلج شوید که به خاطر نگاهی به ناموس
 شیعه کردید. و دستت به دست زنم خورده. خدا را گواه میگیرم وقتی شوهرم چک 
را به ایشان داد و وسایلش تو ماشین گذاشت دیدم ایشان کور و دست راستش 
که به بدستم خورده بود فلج گشت . شوهرم او را به اردو گاه افاغنه برد و پیاده کرد
 و برگشت .و تمام گوسفندان با ساختمان و دامپروی را فروخت و یک فاطمیه 
در شهرمان ساخت و مابقی را پس از دادن خمس سهام کارخانه خرید..
میخواستم به شما عاشقان مکتب اهل بیت خاطرات بی بی را منتشر می نمایید
 بدانید والله اگر عنایت بی بی شامل حالم نمیشد معلوم نبود این مالک از خدا بی
 خبر چه خیانتی بما میکرد بی بی ام خوب جوابش را داد. یافاطمه الزهرا موالاتی
 اغیثینی. خدا مادرم را بیامرزد که به من وشوهرم محبت فاطمه را آموخت.