تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
06:31 ب.ظ
153
دختری که با توسل به حضرت زهرا (س) به اوج خوشبختی رسید
اعظم
۱۳۹۴-۰۴-۱۰ در ۲۲:۵۶ - پاسخ

با سلام و صلوات بر اشرف مخلوقا ت حضرت محمد و آل پاکشان

تشکر میکنم از خادمین صادقیه که با نظرات بازدیدکنندگان آلبومی از توسلات حضرت زهرا درست نمودید.

ما دو خواهر بودیم که پدرمان را در هفده سالگی از دست دادیم خواهر کوچکترم

از من سه سال کوچکتر بود اگر اغماض نکنم ایشان از نظر جمال و اندام از من

بهتر بود و از زیبایی خاصی برخوردار بود من از او لاغرتر و ضعیف تر بودم

چون من در پنج شنبه و دوشنبه ها روزه بودم. .پدرم از لحاظ مالی برایمان چیزی

کم نگذاشته بود یک زمین تجاری خریده بود با آن ده باب مغازه ساخته بود به کرایه می داد.

بعد از مرگ پدر ما خواهران هر کدام چهار باب مغازه بر داشتیم و دو تا برای مادر

گذاشتیم هرکسی پول کرایه به حساب خودش میرخت و مادرم از حقوق بازنشستگی خودش

و بیمه پدر مخارج خانه را تامین میکرد.. اسم من اعظم و اسم خواهر کوچکترم اکرم بود

خواهر کوچکترم چون ته طغاری بود خودخواه و لوس بار آمده بود. من از نظر ظاهری

خوشکل نبودم. به همین دلیل هیچ خواستگاری نداشتم. در عوض برای آن خواهرم

ماهی شاید بیش از ده خواستگار داشت و مادر او را بیشتر دوست می داشتند او

هم به سر و لباس و آرایشش می رسید ولی در عوضش من قانع بودم و اسراف

نمی کردم و محجبه بودم و به نماز اول وقت و توسل پایبند بودم ولی او تا پدرم زنده

بود از ترس پدر نماز میخواند بعد از مرگ پدر با خدا و پیغمبر خدافظی کرد و خلاصه از

این همه خواستگار عاشق یک جوان خوش تیپ بیکار و خالی بند و خوشگذران شد.

ایشان نه اهل نماز بود و نه اهل ایمان حتی از مشروب هم بدش نمی آمد هرچه

نصیحتش کردم به گوشش نرفت گفتم :این مرد زندگی نیست کسی که ایمان ندارد تو را

خوشبخت نمی کند به من گفت: تو امل و بدبخت هستی خدایی را که ازش دم میزنید ببین

چطور خارت کرده یک پیرمرد هفتاد ساله زن مرده هم عاشقت نکرده ولی من

نمی توانم خواستگارانم را بشمارم. گفتم : خواهر من عاشق خدایم و هرچه او راضی باشد

من راضیم و مطمئنم که خدا صلاحی میداند من راضیم به راضیش. .گفت :تو نه میخوری

نه می پوششی و نه خاطرخواه دارید بعدش مالت میشه برای من . گفتم :اگر خدا بخواهد

من حرفی ندارم.و خاطر خواه من خداست او مرا کفایت میکند. خلاصه خواهرم

عروس شد .من با مادرم بودم من سه مغازه را فروختم و سه باب منزل مسکونی در قم

خریدم دوتا را به دو طلبه جوان صلواتی کرایه دادم و گفتم :تا زمانی که مستاجرید به

جایش هر روز زیارت حضرت زهرا بخوانند. من ماهی دو سه بار با مادر به قم

می امدیم بعد از چند ماهی مادرم از دنیا رفت . یکروز خانه خواهرم رفتم دیدم که

در نهایت بی بندوباری زندگی میکنند دیدم وقتی خانواده دوستش به خانه یشان آمدن رعایت

محرم نا محرم را نمی کنندو زن و مرد با هم دست میدهندو و بدون چادر و روسری

با هم صحبت میکنند. من ناراحت شدم و همان شب آنجا را ترک کردم .

و فردا به من زنگ زد که بیایم . وقتی آمدم خیلی دعوایم کرد که تو آبرویم راجلو دوستم

بردی من خجالت میکشم به توی بی کلاس بگویم خواهر و…. هرچه نصیحتش

کردم در او اثر نکرد گفتم: خواهر ببین ما با هم سازگار نیستیم بیا میراثمان را تقسیم

کنیم و هرکدام سهم خودش را بردارد من حاضر نیستم تو این شهر حتی یکساعت بمانم

و زنگ زدیم املاکی آمد خانه مادرووسایلش را فروختیم هرکسی سهم خود را گرفت

و یک مغازه از مادر سهم من شدو یکی به او من مغازه ها را فروختم و با سهم

ارثم در قم چهار باب مغازه خریدم و کرایه دادم. و کرایه های آن را ( یک مغازه

را برای موسسه خیریه و بک مغازه را برای مراسم عزای اهل بیت و یک مغازه

رابرای موسسه قرآنی و یکی را برای تامین مخارج زندگیم.در نظر گرفتم.) .

یک شب توسلی به حضرت زهرا داشتم و از او خواسته ام همنشین صالحی

را برایم پیدا نماید. من هر سه شنبه ها به جمکران میرفتم و تا صبح آنجا بودم

بعد نماز صبح خانمی مرا دید و گفت من هروقتی جمکران آمده ام شما را دیده ام

از احوال هم جویا شدیم مرا برای برادرش خواستگاری نمود ایشان یکی از اساتید

حوزه و دانشگاه است. باهم زندگی خوبی را داریم و فرزند پسری بنام امیر مهدی

داریم و. روزها خودم را با جلسات قرآن و اهل بیت سرگرم میکنم. و از خواهر

بگویم .هرچه از مال داشت فروختند و به خوشگذرانی عمرشان را تلف کردند

بعد شوهرش عاشق زن دیگری شد و او را تنها گذاشت رفت و او بر اثر شرب خمر و فشار

اعصاب روانی گردیده و اکنون اکرم در تیمارستان زندگی میکند وقتی به او سر میزنم

حتی من خواهرش را نمی شناسد. از بزرگوارانی که حکایت زندگانیم را خواندید بدانید:

تنها معیار موفقیت من توکل به خداوند و توسل به حضرت زهرا و تمسک

به قرآن و دعای خیری که مستمندان اجاره نشین به من می باشد

واز شما شیعیان بزرگوارکه صبوری فرمودید و به حکایت زندگیم گوش فرا دادید

تشکر میکنم و شما ها را به خداوند کریم می سپارم. التماس دعا