02:41 ب.ظ
219
نماز و توسّل به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) در جبهه

نتیجه تصویری برای توسل به فاطمه زهرا

یکی از رفقای بسیجی در جبهه برایم تعریف می کرد:
در یک عملیّات مهمّ شبانه علیه دشمن متجاوز بعثی، هنگام پیش روی، به میدانی از مین برخوردیم. این برخورد برای ما بسیار غیرمنتظره و سنگین بود. چون از طرفی شناسایی نشده بود و شاید هم دشمن، آنها را تازه کار گذاشته بود و از طرف دیگر اگر به موقع به سر قرار نمی رسیدیم، گروهی دیگر از بچّه ها به وسیله ی دشمن قیچی می شدند.
شرایطی بسیار سخت و جانکاه بود. زمان نیز به کندی می گذشت. من فشار سنگینی آن لحظات را هنوز هم بر سینه ام حس می کنم. بالاخره بنا شد که بچّه ها داوطلبانه روی مین ها بروند.
فرمانده ی ما که هر چه از خوبی ها و دلاوری ها و کاردانی او و ایمان و عشقش به فاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) بگویم، کم گفته ام، گفت: بچّه ها! چند دقیقه ای صبر کنید. شاید راه دیگری هم باشد. همه با ناباوری به او خیره شدند؛ چه راهی؟!
او این را گفت و سپس از بچّه ها فاصله گرفته و کمی آن طرف تر به نماز ایستاد و دو رکعت نماز خواند؛ آن هم چه نمازی! یک پارچه شور و عشق.
رفقای او همه می دانستند او نماز توسّل به فاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) را می خواند. عجب حالی داشت! مثل شمع می سوخت. پس از سلام، نماز بر مهر گذاشته و ذکر «یا فاطمة اغیثینی» می گفت و با حالتی پرسوز، فاطمه (علیهاالسّلام) را به کمک می طلبید. استغاثه ی «فاطمه، فاطمه» او تمامی بیابان را پر کرده بود. گویا تمامی هستی هم، با او هم نوا بود.
شبی فراموش نشدنی بود. هر کدام از بچّه ها را که می دیدی، در گوشه ای اشک می ریختند و دعا می کردند. کم کم بچّه ها متوجّه فرمانده شدند و سعی داشتند به او نزدیک تر شوند. طولی نکشید که همه دور او حلقه زدند. دیگر در آن موقع شب و در سکوت و بهت بیابان، همراه اشک ماه، تنها ناله ی یک نفر به گوش می رسید؛ ناله ی فرمانده که فاطمه (علیهاالسّلام) را مدام به کمک می طلبید.
کاش بودی و می دیدی که چگونه مثل ابر می بارید و چون شمع می سوخت؟! همه به استغاثه های او گوش می دادند و اشک می ریختند. من جلوتر از همه بودم. دیدم گونه اش را بر روی خاک گذاشته و آن قدر اشک ریخته که تمامی صورتش غرق گِل شده. آن چنان غرق در مناجات و توسّل بود که حضور هیچ کس را حس نمی کرد. گویی اصلاً در این دنیا نیست. کمی آرام تر شد. آهسته چیزهایی زمزمه می کرد. ناگهان برای لحظاتی ساکت شد. من نگران شدم که شاید از حال رفته؛ امّا هیبتی نداشت که نتوانستم قدم جلو بگذارم. همه محو نگاه او بودیم. به دلمان افتاده بود که خبری می شود. قبلاً هم از توسّلات او به فاطمه زهرا (علیهاالسّلام) و حاجت گرفتنش زیاد شنیده بودیم. همین طور هم شد. ناگهان سر از سجده برداشت و فریاد زد:
بچّه ها! بیایید، بی بی راه را نشان داد! بی بی راه را نشان داد!
بغض هایی که برای چند دقیقه ای در سینه ها متراکم شده بود، یک دفعه ترکید. همه زدند زیر گریه. نمی توانم حالت خود و بچّه ها را در آن لحظه بیان کنم. آن قدر می دانم که بی درنگ همه به دنبالش حرکت کردیم. من پشت سر او بودم. به خدا قسم، او آن قدر محکم و با صلابت می دوید که گویی روز روشن است و جادّه هموار. طولی نکشید که از میان مین ها گذشتیم، بدون اینکه حتّی یک نفر از ما خراشی بردارد.
بعدها هر بار که از او می پرسیدم: آن شب چه شد و چه دیدی؟ از جواب طفره می رفت؛ امّا می گفت: بچّه ها! فاطمه، فاطمه و دیگر اشکف مجالش نمی داد.
32- نماز و توسّل به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) در جبهه