04:44 ب.ظ
87
عاقبت مرد هوس باز

 خواهر بزرگواری بنام مرضیه این حکایت را فرستادند از ایشان  کمال تشکر را داریم.

مرضیه
۱۳۹۴-۰۴-۱۸ در ۰۶:۲۲ - پاسخ

سلام
توفیق درک فیوضات معنوی برای شما کاربران و بازدید کنندگان این پایگاه را خواستارم.
مدتی بود که زندگیمان از هم می پاشید شوهرم در زمان سربازی دوستی داشت 

که بهایی بود و مذهب خویش را مخفی کرده بود. ایشان با خانواده شان به منزل 

ما آمدند مقداری سوغاتی از شیراز آورده بودند خیلی هم گرم میگرفتند و خانمش

 دیدم نماز نمی خواند من نپرسیدم فکر کردم که عادت ماهانه دارد. دو سه روز 

در شهرمان ماندند و بعد از خداحافظی به شوهرم یک میلیون پول داده بود و

 گفت:اگر خواستید به منزل ما بیایید کمک خرجی داشته باشید حتی این

 دو سه روزی در شهرما بودند فقط برای خواب منزل بودند میرفتیم تفریح میکردیم

 و در رستوران و تالار بهترین غذا را رفیقش میگرفت. به ظاهر خوش گذشت. بعد

 از یکماه شوهرم گفت بیا برویم شیراز ما ماشین نداشتم با اتوبوس رفتیم 

و ترمینال زنگ زدیم رفیقش آمد ما را به منزل برد. انواع و اقسام غذاها و گفت

 تا ده روزی اینجا بماند وقت نماز شد من میخواستم نماز بخوانم سراغ قبله

 و مهر نماز گرفتم خانمش گفت ما به نماز پایبند نیستیم. نماز و روزه مال قدیم

 بوده و پیغمبرها دیدند مردم نداشتند میگفتند روزه بگیرند تا امرشان شب شود.

 وقتی که این حرف را شنیدم خانه رو سرم خراب شد ناگفته نماند شوهرم 

مثل من پایبند به نماز نبود .گفت ببین اینها سختی نمی کشند خدا هم

 بهشان میدهد من میخواستم برگردم شوهرم نگذاشت. .

 زن خانه چنان آرایش پر رنگی کرده بود و در خانه بدون چادر و روسری

 حاضر بود. شوهرش موقع خواب به شوهرم گفت ما هرچه داریم 

با دیگران شریکیم خدا هم بیشتر به ما میدهد تو مهمان ما هستی

 اگر بخواهی همسر مرا شبی بگیرید من با دو دستی تقدیمت میکنم

 میهمان حبیب خداست فقط بگو من شب میگویم بیاید کنارت. .شوهرم 

یک زن خوشکل و آرایش کرده ای دیده بود بهش گفته بود هرچه رسم

 شما است من به شما احترام میگذارم خلاصه آن شب زن رفیقش تا صبح 

پیش شوهرم بود . ولی شوهرش چیزی به من نگقت.. شوهرش فردا 

به شوهرم گفت تا هروقت که دلت بخواهد میتوانی اینجا بمانید. من گفتم 

سرم درد میکنم میخواهم خانه بروم ایشان گفت اگردر منزل ناراحتی در یکی 

از هتل یک سوئیت میگیرم تا هرچه دلتان میخواهد آنجا باشید هزینه نهار و 

شام و کرایه را حساب میکنم. و به یک تاکسی زنگ زد و گفت تا هرچند روزی 

که اینها اینجا هستند هرجا که دلشان خواست ببر و بعد بیا با من حساب کن. 

کلید خانه اش را به شوهرم داده بود و گفته بود باز اگر هر وقت به همسرم هم

 میل داشته باشید به تاکسی زنگ بزن شما را بیاورد شب موقعی که من خوابیدم

 شوهرم آمده بود پیش زن رفیقش. . چند روزی شوهرم را شستشوی مغزی

 داده بود حتی گفت تو اگر بخواهید همیشه هم اینجا بمانید بمان رفاقت 

بالاتر از اینهاست. خلاصه بعد از ده روز به زور شوهرم را راضی کردم به

 شهرمان برگردد. وقتی به شهرمان برگشتیم شوهرم نه نماز خواند و 

به زندگی پایبند بود با من سر ناسازگاری را باز کرد مرا کتک میزد و من

 به خاطری سختیهایی که میکشدم حاضر بودم طلاقم را بگیرم. .

خودش چند باری یک هفته می رفت به حساب خودش کیف می کرد و بر میگشت

تا همیشه هم رفیقش پول به حسابش میریخت. یکبار گفت رفیقم میخواهد

 مهمانی بیاید . گفت الان ما باید تلافی کنیم تو باید آرایشگاه بروید و شبی 

پیش رفیقم بروید اگر اینکار را نکنی آبرویم میرود .گفتم تف به غیرتت گفت 

همین غرور را شما دارید که ما به جایی نمیرسیم. گفت یا باید آنچه 

میگویم قبول کنید و بهایی بشوید یا طلاقت را بگیرید..من آنوقت فهمیدم

 که چرا نماز نمیخوانندو بی بند و بارند. من که دنبال بهانه ای برای خلاص

 شدن میگشتم توافقی طلاق را گرفتم و ایشان خانه را به من به جای مهریه

 داد و رفت. شوهرم به شیراز رفت من خبری نداشتم تا بعد ازدو سال 

گفتند ایدز دارد و چند وقت بعدش به کیش فرقه بهائیت مرده بود…

من وقتی که از شوهر طلاق گرفتم خانه را فروختم به شهر مشهد

 رفتم در حرم امام ۲رکعت نماز استغاثه به حضرت زهرا خواندم و

خواستم که بی بی دستم را بگیرد.با پول خانه یک خانه کوچک ۶۰ متری

 قدیمی در خیابان طبرسی گرفتم و . روزها در یک آشپزخانه کار میکردم

 شبها حرم میرفتم و به امام رضا گفتم تو را به جان مادرت زهرا من از 

همه جا دل کنده ام و به تو دل خوش کرده ام تو زندگیم را سامان بده 

بعد از چند روزی یکی ازهمکارنم در رستوران که برادرش بچه میخواست

 و زنش بچه دار نمیشد وقتی که دید من خانه دارم به اتفاق خانمش 

به خواستگاریم آمد و با ایشان ازدواج کرده ام ایشان خانه من و خانه خودش

 را فروخت و یک آپارتمان دو طبقه خریدند یکی برای من و یکی را برای خانم

 قبلیش . ما مثل دو خواهر باهم زندگی میکنم اینقدر خانمش معرفت دارد 

بچه مرا بچه خودش میداند و تمام کارهایش را انجام میدهد به خدا من 

این هوو را از خواهرم بیشتر دوست میدارم. و زندگی خوبی را 

به لطف خدا و ائمه اطهار شروع کرد ه ام.