تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
08:14 ق.ظ
88
لحظه شیرین , زندگی صدای بلند نماز صبح پدر

خواهر بزرگواری بنام معظمه این حکایت شیرین را نقل کرده اند از ایشان سپاسگذازیم.

معظمه
۱۳۹۴-۰۴-۱۸ در ۱۰:۲۷ - پاسخ

سلام بر رهروان مکتب فاطمیون
بهترین لحظات زندگیم لحظاتی بود که پدرم نماز صبح را بلند میخواند

 هیچ لذتی مثل شنیدن صدای نماز پدر نبود. ما بعد از خواندن نماز پدر بیدار میشدم

پدر توصیه کرده بود که ما هر روز ۲ رکعت نماز حضرت زهرا بخوانیم. ما با این خلق

 و خو عادت کرده بودیم شبها پدر با قصه های قرآنی ما را میخوابانید. زندگی خوبی

 داشتم ما دو خواهر بودیم. من بزرگتر و خواهرم ۹ سال از من کوچکتر بود.

زندگی خوبی داشتیم تا اینکه پای داوود در زندگیمان باز شد داوود یک جوانی

 بود که خانه و ماشین و سوپر مارکت و ویلا در شمال داشت.. وقتی به خواستگاریم

 آمد بدون تحقیق جواب بله دادیم. و یک ماه پس از عقد عروسی گرفتیم . 

تا یک سالی خوب بود شوهرم مشروبات الکلی مصرف میکرد. بیشتر اوقات

 عقلش کار نمیکرد و دوستان او از فرصت استفاده کردند کم کم مغازه و 

ماشین و ویلا را مفت از چنگش در آوردند به جایش برای او بساط عیش و نوش

 از حرام فراهم میکردند یکروز پدر او را نصیحت کرد اینقدر او زد که پدرم بر اثر 

غصه دق کرد و از دنیا رفت. چندین مرتبه مادرم را زد چون شراب خورده و 

مست کرده بود و میخواست به خواهرم تجاوز کند که مادر مانع شد که 

نفهمید مادر و خواهرم راتا حد کشتن کتک زد درخواست طلاق میکردیم 

شبها می آمد ما را میزد . یک شب به بی بی ام متوسل شدیم و گفتم

 بی بی جان اگر ایشان قابل هدایت است هدایتش کن اگر نیست

 مرا از دستش نجات بده او در این مدت تمام زندگیش را فروخته بود 

و آخر به مواد مخدر هم روی آورده بود.نفرین مااثر کردیک شب در بین

 راه که مست کرده بود به خانمی یک حرف چرند میزند که برادر و 

شوهرش او را میزنند تا بمیرد. ایشان مرد حتی ما حاضر نبودم در 

مجلس ختمش شرکت کنند حتی دادگاه گفت شما میتوانید مبلغی 

به عنوان دیه از قاتلین بگیرد من گفتم من تا زنده ام قاتلین را دعا میکنم .

اتفاقا خانواده متدین و غیرتی بودند من زندگیم را برای مادر شان تعریف 

کردم برادری که قاتل بود وقتی حکایت زندگیم را شنید بعد از یکسال از 

من خواستگاری کرد با اینکه من بیوه بودم با من ازدواج کرد و برادر شوهر

 آن خانم با خواهرم ازدواج کرد. اینقدر رابطه صمیمی داریم که خدا می داند. 

چون از نظر فکری با هم سازگاریم و تفاهم داریم. و مادر اینقدر 

خوشحال است که دو تا داماد با خدا گیرش آمده است. شوهرمن

 مثل پدرم نماز صبحش بلند و اول وقت میخواند و جای پدر 

را پر کرده است. اتفاقا شوهرم مسئول هیئت فاطمیون و 

مداح است. میخواهد با یاری خدا به شهر مقدس قم هجرت کند 

میگوید در روایت هست سرزمین قم سرزمین امن میباشد و از بلا 

دور است. بی نهایت خدا را شاکرم که محبت فاطمه را در زندگیمان جاری نمود.