08:26 ق.ظ
89
چاهی که خودم در آن افتادم

خواهر بزرگواری بنام افسانه این ماجرا را نقل کرده اند از ایشان متشکریم.

افسانه
۱۳۹۴-۰۴-۱۸ در ۱۶:۵۲ - پاسخ

سلام و اظهار ارادت نسبت به محبین فاطمه الزهرا
گرچه من اول اعتقاد به توسل نداشتم ولی وقتی که پایم به سنگ 

خورد و به سزای عملم رسیدم فهمیدم که توسل چقدر ارزش دارد. 

در دوران دبیرستان خانمی به اسم  زهراسادات از همکلاسیهایم بود 

ایشان محجبه و با وقار و شاگرد اول کلاس بود تمام بچه ها و معلمین 

اگر کسی را به عنوان الگو میخواستند معرفی کنند ایشان که زبانزد خاص

 و عام بود معرفی میکردند. من خانوادگی به حجاب پای بند نبودم ایشان

 همیشه مرا تذکر میدادند. من از ایشان کینه به دل داشتم.چند روزی 

حرف گوشش کردم و با او طرح دوستی ریختم شماره تلفن خانه اش را 

گرفتم و آمار دقیق که چند تا خواهر و برادر دارند. و نشانی منزل را گرفتم. 

برای اینکه آبروی ایشان را ببرم آمدم با یکی از پسرهای محله دوست شدم 

و بهش گفتم هر چه پول بخواهید برایتان میدهم شما فقط ایشان را 

منحرف کنید . ایشان به من گفت پول جای خودش دارد شما باید با من راه بیایید

 گفتم چکار کنم گفت باید باهم آشنا شویم و دوست شویم طی یکی 

دو ماه ایشان را به تور می اندازم .با اینکه میترسیدم به خاطر حسادت قبول 

کردم من یک برادر داشتم که دانشگاه در شهرستان میرفت و پدر و مادر کارمند 

بیمارستان بودند.من اینقدر احمق بودم از کلید خانه مان کلیدی ساختم به

 ایشان دادم گفتم هر وقت فرصت داشتم  و زمان اقتضا کرد زنگ میزنم  تو بیا.

 یکروز پدر و مادرم با هم شیفت بودند و منزل را خالی دیدم به ایشان گفتم

 بیاید ایشان از روی کلید خانه ما ۳ کلید ساخته بود بعد از مدتی دیدم آمد 

غدایی درست کرده بودم و ایشان غذا خورد و ایشان شیشه شرابی آورد 

به من تعارف کرد. و باهم کاری که میترسیدم انجام دادم زمانی که من با ایشان

 همبستر بودم یکی از رفقایش از رابطه ما فیلم گرفته حتی در حین عمل

 از من می پرسید پدرت کجاست مادرت و…. اطلاعاتی دقیقی گرفته بود بعد 

تمام شدن کارش رفیقش برابر آمد از ترس پخش فیلم  مجبور شدم که با ۳ 

دوسش ارتباط برقرار کنم. موقعی میخواستند بروند گفتند ما از تو فیلم داریم 

باید هر وقت گفتیم حاضر شوید. این دختری تو گفتید ایشان از فرزندان حضرت 

زهرا است ما میترسیم کوچکترین حرفی بزنیم.جرات نمیکنیم..چاهی

 که من برای ایشان کندم خودم در آن افتادم چند روزی هرکدام از ۴نفر 

میگفتندشبی باید پیشم بیاید اگر نیایید فیلم پخش میکنم مجبور بودم

 به این عمل تن بدهم وقتی چشمم را باز کردم دیدم در منجلاب فساد 

افتادم. یک روز در خانه مرتکب عمل نا مشروع بودم که برادرم با کلید

 وارد خانه شدوقتی که این وضع  رقت بار را دید  که با دو پسر لخت بودم 

خودکشی کرد. این پسرها رحم نداشتند با اینکه داغ برادر دیده بودند

 میبایست به خواسته شان عمل کنم از این وضع خسته شدم تا چشمم

 را باز کردم دیدم به بیماری ایدز گرفتار شدم و درس را رها کردم . 

یکروز رفتم پیش زهرا سادات قسمش دادم که کمکم کند و نیتم را به ایشان گفتم 

ایشان واقعا متدین بود مرا دلداری داد .به من گفت . خدا مهربان است برو غسل کن

 و توبه کن و مقداری پول بردار و به شهر قم برو در حرم حضرت معصومه متوسل

 بشو که ان شاءا… مادرم زهرا دستت را میگرید. و  حق نداری به بنده گناهت

 را بگویید و به کسی تکیه کن که به دیگری تکیه نداده است.  مهم این است

 که پشیمان شوید و توبه نمایید. . من آمدم خانه طلاهای مادر را برداشتم

 و فروختم و چند وسیله و مدارکم را برداشتم و به شهر قم .آمدم در یک مسافرخانه

 یک اتاقی یکماه گرفتم روزها به حرم میرفتم و نماز حاجت به حضرت زهرا خواندم

 و گفتم بی بی تو خیلی بزرگواری من میخواستم آبرو فرزندت را ببرم ولی آبروی

 خودم رفت تو آبرویم را برگردان و شفایم بده. فردایش رفتم آزمایش اثری از بیماری

 ایدز نبود. .روزها در مقبره میرازی قمی میرفتم و حجابم را رعایت میکردم . 

جوانی با وقار کنار آمد و گفت خواهر مشکلی دارید که هر روز شما را اینجا

 میبینم گفت شما چطور. گفت من از میرازی قم خواستم که بعد طلاق همسرم 

زن خوبی برایم پیدا نماید.من شما را در خواب دیدم اگر اجازه بدهید به خواستگاریتان 

بیایم . گفتم اگر قول بدهی از من نپرسی چکاره هستم و پدر و مادرم 

چه کسی است حاضرم با مهریه زیارت حضرت زهرا به عقدتان در بیایم آن 

هم گفت اگر شما از من نپرس من قبول کردم .رفتیم محضر و صیغه عقد

را جاری کرد خودش با مهریه ۱۴ سکه بهار آزادی تعیین کرد و به من گفت 

من تا زنده ام زیارت حضرت را میخوانم . با پولهایی که داشتم منزل قدیمی

 رهن کردیم و زندگیمان را از صفر شروع کردم شوهرم کارگر روزمزد بود . 

غروب پنج شنبه ای بعد از دو سال در شبستان با فرزند و شوهر نشسته بودیم

 که دیدم مادر و پدرم از کنارمان رد شدند و قتی او را دیدم خوشحال شدم . 

مادرم گفت نمی دانستم زنده یا مرده هستید ؟ به حضرت زهرا متوسل شدم 

گفت :فردا در شبستان امام خمینی حرم فاطمه معصومه او را خواهی دید. 

ولی از او چیزی نپرس که پریشان حال است. به اتفاق پدر و مادرم به منزل کوچک 

و فاقد امکانات رفتیم پدرم و مادرم باز نشسته شده بودند منزل تهران را فروختند 

یک منزل دو طبقه در قم خریدند که با هم زندگی میکنیم و مابقیش را یک پزو 

برای شوهرم خرید که مسافر کشی کند تا به حال من از شوهرنپرسیدم

 اهل کجاست و او هم از زندگی گذشته ام نپرسید اتفاقا زهرا سادات همسر 

پسر عمویش که روحانی شده و الان در قم زندگی میکند فقط با ایشان در ارتباطم.

 خدا فرزند دختری به من داد که اسمش را زهرا گذاشتیم میخواستم بگویم 

ببینید چقدر فاطمه زهرا خانم است به من که دشمن فرزندش بودم

 کمک کرده تا  چه برسد به محبانش...