تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
02:18 ب.ظ
90
کفران نعمت و نداشتن ظرفیت



برادر بزرگواری بنام موسی محبت کردند و این داستان را برایمان فرستادند از ایشان متشکریم
موسی
۱۳۹۴-۰۴-۱۸ در ۲۳:۴۱ - پاسخ

سلام بر شما مریدان امام صادق(ع)
در روستایی که زندگی میکردم خانه ما نزدیک مسجد بود هر سه وعده در مسجد نماز 

میخواندم در پایین روستایی خانواده ای بود که چوپان بود گوسفندان آبادی را به چرا 

می برد و با پولی که مردم میدادندمخارج زندگیش را تامین میکرد ایشان ۶دختر 

داشت من به خاطر زیبایش آمدم و دختر بزرگش را گرفتم و با ایشان ازدواج کردم

 من یک مینی بوس داشتم که مسافران را از روستا به شهر میبردم و خانه ای 

در شهر درست کردم و مهرش کردم و شهر نشین شد کمکش کردم تا خانم

 دیپلمش را بگیرد و دانشگاه رشته حسابداری آزاد قبول شد تمام هزینه ها را 

پرداخت کردم وقتی لیسانش را گرفت در شرکتی مشغول کار شد. یک ماشین 

سواری برایش خریدم و چون دوستش میداشتم هر چه میخواست برایش تامین

 میکردم گفت ماهواره میخواهم برایش گرفتم. و اشتباهم هم همین بود.حتی وقتی

 درس داشت من بچه ها را نگه میداشتم و تر و خشکش میکردم. که راحت باشد . 

یکروز چهت کاری داشتم به شرکتشان رفتم به من گفت تو دیگر اینجا نیا . 

من خجالت میکشم بگویم این شوهر من است. کم کم روابط ما سرد شد . 

شبها رختخوابش را جدا کرد یک روز گفتم من مسافر دارم دو روز نمی توانم 

بیایم خودت بچه به دبستان ببر. گفت باشه. . ماشینم خراب شد در تعمیرگاه

 گذاشتم و مسافران را به سرویس دیگری دادم. چون کلید داشتم شب آمدم 

خانه وقتی درب را باز کردم دیدم یکی از همکارانش در بغل خانم خواب رفته. 

.سه چهارتاعکس گرفتم.و رفتم بیرون زنگ زدم به یکی از دوستانم که پلیس

 ۱۱۰ بود وقتی آهسته پلیس آمد و صحنه را دید. گفتم ببین من شما را دیدم 

و عکس از شما گرفتم کارم به شکایت نیست و نمیخواهم آبرویتان را ببرم. 

این پلیس شاهد است فردا برویم توافقی طلاق بگیرم . من هم به کسی چیزی

 نمیگویم..فردا آمد توافقی طلاق گرفت و مهریه را بخشید ومن ماشین را بهش

 دادم وبهش گفتم حق من این نبود ولی بدان روزهای سختی را در پیش روی دارید 

من تو را واگذارم به جد مادرم فاطمه الزهرا. وسایل را از خانه من برد و 

خانه ای کرایه کرد و رفت و من بچه را به خواهرم که شوهرش مرده و بچه

 نداشت گفت فعلا پیشت باشد او با کمال میل قبول کرد. . من سالی یک 

گوسفند میکشم و آبگوشت میکردم یک شب در مسجد روستا نذر داشتم 

گفتم بی بی تو حق من را ازش بگیر و زندگیم را سامان بده. .من معلمها 

را به روستا می بردم خانم معلمی بود که از شوهر معتادش طلاق گرفته بود

 وقتی تحقیق کردم دیدم با خدا است به خاطر خدا با او ازدواج کردم. زندگی 

خوبی را شروع کردیم و خواهرم خواهش کرد که فعلا بچه را به من بدهید 

تنها نباشم من هم قبول کردم. و آن خانم به اتفاق یکی از همکاران مرد 

در جاده شمال با یک نیسان تصادف میکند که فعلا قطع نخاع شده ودر 

کنار مادرش در نهایت فقر و تنگدستی وشرمندگی زندگی میکند و 

کارش را به خاطر بیماریش که نتوانست سر کار برود از  از دست داد. 

ایشان نه بیمه شرکت بوده وبیمه ماشینش را پرداخت نکرده و مقصر 

شناخته شده است و خسارت ماشین نیسان را باید بدهد.