تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
10:08 ق.ظ
91
گناه نکرده و تهمت بیجا

برادر بزرگواری بنام حاج محمود که خادم هیئت بود که یکی به ایشان عمداً و ناحقی همتی میزنند با توسل آبروی رفته خود را دوباره بدست میآورد . و عزیز میگردد. از ایشان سپاسگذاریم

محمود
۱۳۹۴-۰۴-۱۹ در ۱۱:۲۵ - پاسخ

سلام بر شما خادمین صادقیه که خاطرات شیرین توسل به حضرت زهرا را بیان 

می نمایید من وقتی تاریخچه تشکیل کاروان صادقیه رفسنجان را در قسمت درباره

 ما خواندم به شما برادران هیئتی افتخار میکنم که چنین حرکت کم نظیری را راه انداختید

 چون نظردهی آنجا فعال نبود مجبور شدم در اینجا نظر بگذارم. مرا ببخشید که وقتتان

 را گرفتم چنانچه مصلحت هست حکایت توسلم 

را منتشر نمایید ازحسن اعتمادتان سپاسگذارم..


شب شهادت حضرت زهرا تا صبح برای تدارکات مراسم نهار بودم نتوانستم به 

منزل بیایم. چون آب قطع بود تا صبح از کنارجوی آب با پارچ منبع آشپزخانه 

حسینیه را پر آب میکردم .آن شب غیر از خدا و یک نفر عمداً شیرفلکه را 

بسته بود کسی خبر نداشت . من از آن موقع ای که دست چپ و راستم

 را شناخته بودم در خدمات هیئت افتخاری خدمت میکردم. وقتی منبع را آب

 کردم آمدم خانه نماز شب را خواندم و بعد از نماز صبح خوابیدم نیم ساعت 

که نخوابیده بودم دیدم درب خانه را می کوبند از اداره آگاهی بود .خانمم در 

باز کرد گفتند شوهرت دیر شب کجا بوده ؟ همسرم گفت نمی دانم از من 

پرسید کجا بودی گفتم منبع آشپزخانه را آب میکردم .مرا کنار منبغ بردند دیدند

 منبع خالی و آب هم قطع نشده. .افسر گفت خجالت بکش تو با این 

سن و سالت برای تو زشت است. . که دروغ میگویید. مرا به آگاهی بردند

 خیلی شکنجه دادند و گفتند خودت ماجرا را تعریف کن من میگفتم من منبع 

را آب میکردم به من میگفتند دروغی بگو که بتوانی ثابتش کنید . نه آب قطع 

شده و نه منبع آب دارد. .من نمی دانستم که موضوع از چه قرار است گفتم

 به فاطمه زهرا دروغ نمی گویم دیدم یکی از همسایه چنان سیلی برگوشم

 زد که پرده گوشم پاره گردید گفت دروغ میگویید و قسم حضرت زهرا را میخورید. 

.گفتم والله حقیقت غیر این نیست. گفت میخواهی ببینی که حقیقت چیست .

 دیدم پسر بچه ۱۶ ساله همسایه را به او تجاوز شده بود آوردند و گریه میکرد

 و ایشان میگفت محمود به من گفته بیا پرچم بزنیم من برای کمک رفتم ایشان

به من تجاوز کرده و یکی از دوستان ۲۰ ساله اش بنام ایوب شاهد است که 

من دیده ام که ایشان این نوجوان را صدا زده و با خودش برده. آنوقت فهمیدم 

که از کجا آب میخورد. من الان هرچه بگویم شاهدی جز خدا ندارم و فایده ای

 جز کتک خوردن ندارم گفتم من جوابش را در مقابل زن و فرزندم و پدر و مادرش

 میگویم در جلو حسینیه توضیح میدهم. . همه مرا نفرین میکردند. و اینقدر آب

 دهان بر صورت من انداختند. مرا کنار حسینیه آوردند . در بین راه به حضرت 

زهرا متوسل شدم گفتم بی بی این مزد خدماتی که من به فرزندانت انجام دادم 

نبود من شاهدی غیر از خدا ندارم تو دستم را بگیر وقتی اشکم جارس شد. روحیه

 گرفتم و آرام شدم .مرا آوردند کنار حسینیه گفتند حقیقت را بگو.. گفتم ۵ دقیقه

 وقت میخواهم فقط اجازه بدهید دو رکعت نماز بخوانم مردم گفتند خجالت بکش 

مامور انتظامی گفت بگذارید راحت باشد دو رکعت نماز استغاثه خواندم و گفتم

 بی بی ببینم چکار میکنید به ایوب و آن پسر گفتم خودتان میگویید یا من بگویم.

 .به من گفتند خودت بگو من دستهای را بالا آودرم و گفتم خدایا تو پناه من 

هستید و خودت بر احوال من آگاهی تو را به فاطمه الزهرا هر کدام که دروغ 

میگوییم تا دعای الهی اعظم بلایم تمام میشود لال بمیران.. با تمام وجود خدا 

را خواندم تا به الیک المشتکی رسیدم دیدم پسر شروع کرد به اعتراف..گفت 

حاج محمود نخوان. ما دروغگوییم. ما چند وقت پیش از حاج محمود غذای اضافه

 میخواستیم و ایشان قاطع بود گفت تا سفره تمام نشود به کسی نمی دهم

 بعد از اتمام سفره هرچه میخواهید بگیرید ما کم آوردیم با رفیقم نقشه ای

 کسیدم شب گذشته رفتم شر فلکه آب آشپزخانه را بستم حاچ محمود تا 

نزدیکیهای اذان از کنار جو با فرغون آب آورد و منبع را از آب پر کرد موقعی که

 رفت من شیر بیرونی را باز کردم تمام آبها توی چاه رفت که کارش مشخص 

نشود . در دستشویی با سنگی بر اثر مالیدن شرطم را خونی کردم که اگر

 پزشک قانونی خون را ببیند حرف مرا تایید کند و به ایوب دوستم بود گفتم 

تو شهادت نا حق بده . و آمد جلو.دست انداخت لای گردنم و گفت حاج محمود

 مرا ببخش. وقتی که دعای الهی اعظم البلاء را میخواندی اژدهاری را در مقابل 

چشمانم دیدم که دهان باز کرده و گفت اگر حقیقت را نگویید به فاطمه الزهرا 

تورا می بلعم و…. تمام از من حلالیت طلبیدند و در نزدشان عزیز شدم.