تبلیغات
یا حضرت صدیقه موالاتی اغیثینی
02:42 ب.ظ
92
حرام نخورید خدا روزیتان را از حلال تعیین میکند.
 برادر بزرگواری بنام جواد این حکایت شیرین را فرستاده از ایشان متشکریم.

جواد
۱۳۹۴-۰۴-۱۹ در ۱۵:۳۶ - پاسخ
سلام.بر احیا گران امر اهلبیت
وقتی خاطرات شیرین توسل به حضرت زهرا را خواندم 
خاطره زندگی پدرم را ارسال نمودم اگر قابل بدانید منتشر نمایید.
بر اثر خشکسالیهای دهه ۶۰ مجبور شدیم به اتفاق همسر و فرزندانم 
از زادگاهمان زابل به یکی از روستاهای انار در استان کرمان مهاجرت کنم.
 مردم زابل اکثراً شیعه بودند در روستایی که در انار مشغول به کار شدم .
 من آبیار بودم در هر هفته ای ۲ شبانه روز سهم آب میگرفتم در این آبادی اکثرا 
خرده مالک بودند آبیارهای قبلی آب ساعتی را به خرده مالکها میداند و پولش
 را خرج میکردند. پدرم خدابیامرزم همیشه وصیت میکرد که حرام نخورید خدا 
روزیتان را از حلال تعیین میکند. من قبول نکردم که آب بفروشم گفتم اگر صاحب
 آب بگویید من حرفی ندارم. . خانم من ارادت خاصی به حضرت زهرا دارد. 
یکی از مالکین به من گفت باید آب بدهی وگرنه تو را بیرون میکنم گفتم
 هر کار دلت میخواهد بکن . یک شب که از سر آب آمدم ایشان صبح زود آمد 
درب خانه و شاکی شد که من پسته هایش را چیده ام من از چیزی خبر نداشتم 
پاسگاه آمد و خانه را گشت در توی تنوری یک پاکت پسته تر پیدا کرد و در صورتی 
من اطلاع نداشتم مرا به زندان بردند و آبرویمان را بردند و ارباب ما از سرکار 
بیرون کرد هرچه قسم خوردم قبول نکرد.من فهمیدم که از کجا آب خورده است.
 گفتم خدایا چون تو میدانید که من کاری نکرده ام خدایا من او را به تو وامیگذارم. 
با خانواده به هرات رفتیم آنجا باغ انگور بود آنجا هم آبیار شدم آنجا هم آب 
به کسی ندادم مثل گذشته این بار پاسگاه در منزلم آمد و گفت شما تریاک 
میفروشید گفتم نه باز آمده بودند ربع کیلو تریاک در پارچه ای در گلوی 
درخت توت پنهان کرده بودند و من بی اطلاع بودم باز مرا به بازداشت 
بردند خیلی مرا شکنجه و زجر دادند. در زندان متوسل به حضرت زهرا شدم 
فردا شخصی و آمد اعتراف کرد که من آب میخواستم ایشان  به من نداد من
 میخواستم طلافی کنم این اتهام را به ایشان بستم از آنروز فرزندم 
مریض شده میترسم از دست برود آمد و حلالیت طلبید و مبلغی به 
کار افتادگی و کتک خوردن ناحقی به من داد من قبول نکردم .
من از آنجاحرکت کردم و آمدم قم سرزمین امن و سرزمین اهل بیت. 
رفتم در یک مرغداری کارکردم کم کم به برکت فاطمه کارم رونق گرفت 
مرغداری را کرایه کردم و شمس من گرفت و در آمد خوبی کسب کردم کم کم
 در حاجی آباد لکها یکی از بخشهای قم بود خانه ای خریدم یک موتور آب
 با ۵۰هکتار زمین خریدم و پسته کاری کردم چند تا شتر خریدم و بچه هایم 
بزرگ شدند و درس خواندند و ….. گذشت یک شب در مسجد جمکران بودم 
دیدم کسی مرا شناخت و به اسم صدا زد و گفت مرا حلال کن گفتم تو چه 
کسی هستید گفت از آن سالی که شما از انار رفتید و من تهمت دزدی بهت 
زدم دیگر روز خوش نداشتم فقط میدانم نفرین تو باعث شد پسرم بیمار بشود 
بعد از چند سال دوا و غذا و تحمل درد از دنیا برود خودم مریضم همسرم مریضه
 تمام زمینها را فروخیم خرج دوا و دکتر کردیم مرا به فاطمه قسمم داد که 
ببخشمش من هم به احترام او بخشیدمش وقتی به منزل ما آمد و خانه و
 زمینهای کشاورزیم را دید گفت به خدا تمام آن روستا به اندازه همین تکه
 از باغت نمی ا رزد. به ایشان گفتم تو از کشاورزی وارد هستی به کارهایم 
کمک کن و سرکارگر باش و او قبول کرد.. با اینکه پیر مرد است گفتم کاری
 نمیخواهید بکنید فقط دستور بدهید من چه طوری محصولم بهتر شود من
 هدفم اینه کمکی به ایشان بکنم. این بود قصه زندگی که با توکل به خدا
 و توسل به حضزت زهرا شروع شد و الان حرف پدرم را با تجربه تایید میکنم. 
پدرم خدابیامرزم همیشه وصیت میکرد که حرام نخورید خدا روزیتان را از حلال تعیین میکند.